تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p1


قسمت اول رمان نفرت دوست داشتنی
برای خوندنش بفرمایید ادامه
و نظر هم یادتون نره
نظرات در قسمت پست ثابت


uwgw_hate_lovely.jpg


با نگاه کردن به پسری که قرار بود مثلا شوهر صداش کنم

پوزخندی زدم...زهی خیال باطل...من به هیچ عنوان با کسی که

نمیشناسم فیزیکی یکی نمیشم...

نگاهم به سورا که کنار به ظاهر شوهرش نشسته بود افتاد...خواهر

کوچولوی من...چقدر ما بدبخت بودیم...در عوض خونه زندگیی

که همه در حسرتش میسوختن باید ایندمونو نابود میکردیم...سورا هم مثه من مجبور به اون ازدواج شد...دوتا از پسرای شریک

تجاری بابا...توی دنیای تجارت مد حرؾ اولو میزد و حسابی

گردن کلفت بود...دوتا پسر داشت کیم هیون جونگ و کیم کیو

جونگ...هیون جونگ و سورا دو ماه پیش با هم ازدواج

کردن...از اون موقع زیاد با سورا حرف نزدم که بخواد بهم

درباره ی رابطشون بگه...با تکون دادن دست کشیش جلوی

صورتم به خودم اومدم:سوگند میخورید خانم پارک؟

-بله سوگند میخورم....

نفهمیدم پیر مرده چی چی زر زد..برامم مهم نبود...با صدای سوت

و جیغ جمعیت فهمیدم کیوجونگم قبول کرده..هه..پسره ی احمق

میتونید همدیگه رو ببوسید...حرصم گرفت...میخواستم بزنم لهش -

کنم پیرمرده چشم خرابو...ارواح ننه ش کشیشه...مردک بی

معنی...بوسه ی کوتاه و سریعی انجام دادیم...

سرمو خاروندم:میشه بریم؟؟من خوابم میاد

کیو:ولی...ما که هنوز شام نخوردیم

-باشه...پس تو بمون..من واقعا خوابم میاد...زود تر میرم...

سورا دویید کنارم:دیونه ای اونی؟؟میخوای بابا رو عصبی

کنی؟؟چطوری میخوای قبل از شوهرت بری...

دستمو کشیدم:مخواد چیکار کنه سورا...از این بد ترم مگه

میتونه سرم بیاره؟؟

سورا ملتمسانه نگام کرد:اونی..تو رو خدا...م..میگم زود شامو

بیارن که بتونین زودتر برید خونه....هممم؟؟

حرصم گرفته بود...چشمامو به هم فشوردم:باشه...

با لبخند مصنوعی که روی لبم بود به مهمونا خوش امد میگفتم و

همشم دستم باید دور بازوی کیوجونگ میبود(خاک تو سرت دلتم

بخواد)

نمیدونم اونم مثه من مجبور به این ازدواج شده بود؟؟؟چون تا اونجا

که یادمه سورا میگفت از شوهرش شنیده کیوجونگ عاشق دختر عموشون بوده...پس نیشش چرا اینقدر بازه...بیریخت -_-

______________

ساعت نزدیکای 2 بود که بالاخره جناب پارک بزرگ بهمون ازاد

باش دادن و خیلی سریع برگشتیم خونه....البته خونه که چه عرض

کنم...پایگاه نظامی....

-اتاق؟؟

خدمتکار که انگار کمی هول شده بود:ب...ببخشید؟؟

-کری؟گفتم کدوم اتاق باید برم؟؟

-ب...بله خانم...طبقه ی دوم اتاق دوم از چپ

کفشامو بیرون اوردم که راحت از پله ها برم بالا

به اتاقی که گفته بود رفتم..اوه اوه...این دیگه چه کوفتیه؟؟

رو تختی سفید بود و روش پرهای گل رز به شکل قلب

بودن...اینا دیگه چیه؟؟مثلا لباس خوابه؟؟من بمیرمم اینو نمیپوشم

کیوجونگ اومد تو اتاق...نگاهی کلی به اتاق کرد و سوت بلندی کشید:اوه..بابات چیکار کرده

-من عمرا این لباس مضحکو نمیپوشم...

نگاهی به لباس کرد و زد زیر خنده

-چی اینقدر خنده داره کیم کیوجونگ؟؟

خندشو قورت داد:ب...ببخشید...

لباسه کلا تور بود ...خیلی کوتاه شاید تا زیر باسنمم به زور

میرسید

اخه میدونم من اگه با یه دنیا عشقم با طرف ازدواج کرده بودم

چجوری میتونستم شب عروسیم این کوفتی رو بپوشم...خو طرف

از خنده میمرد که...مثه همین الان..تازه تنمم نکرده بودم...

با حرص از بین دندونام گفتم:کیم کیوجونگ تا صبح میخوای هر هر کنی؟؟؟

با سرفه ای صداشو صاف کرد و رفت سمت حموم:دوش میگرم بعدش تو برو...با اون همه گارد خدمتکار فوضولی که پدر زن عزیزم لطف کردن و گذاشتن فکر نمیکنم بتونیم جای دیگه ای حموم کنیم...

با صدای موبایلم به طرف میز رفتم...سوهی بودکوچیک ترین

خواهر منو سورا...این اولین موضوع خوشحال کننده برای امشبم بود:الو؟؟

سوهی:اونی...خوبی؟؟؟

-ممنون عزیزم...من خوبم

صداش گرفته بود...قلبم خورد شد:سوهی؟؟؟عزیز دلم داری گریه

میکنی؟؟

سوهی:اونی...بیانه...بخاطر من شمادوتا...

-هیسسس...کافیه عزیزم....این برامون کافیه که خواهر وچولومون خوشحال باشه و با عشقش زندگی کنه...

سوهی:الان خوبی؟؟

-من خیلی خوبم عزیزم...فقط تو گریه نکن...دلم ریش میشه...همم؟

هنوزم داشت فین فین میکرد...اشکای منم سرازیر شدن:عشقم...تو رو خدا گریه نکن....هممم؟؟میدونی که با گریه هات داغونم میکنی ...

سوهی:اونی...من...

-گریه نکن عزیزم...قول میدم فردا بیام پیشت تا ببینی که حالم

واقعا خوبه..هممم؟؟

سوهی:ب...باشه ..

-الانم برو بخواب...هممم؟؟؟دوست دارم خواهر کوچولو

سوهی:منم خیلی دوست دارم اونی ....شب به خیر

-شب تو هم به خیر

صفحه ی گوشیم که عکس سورا و سوهی بود رو بوسیدم...منو

سورا هرجوری که بود سوهی رو بردیم جیجو و یه ویلا براش

گرفتیم تا از شر اقای پارک و امر کردناش راحت باشه...درسته

این وسط خودمون سوختیم...ولی حداقل یکیمون جون سالم به در

میبره...سوهی عاشق یکی از پسرای دبیرستانشون شده بود و

اینطوری که فهمیدم هیونگ جونم خیلی دوسش داشت...برای همین

از پارک و دستوراش دورش کردیم ...

کیوجونگ از حمام اومد بیرون و درحالی که موهاشو خشک

میکرد گفت:میتونی ب....ببینم تو گریه کردی؟؟

-نه..چیزی نیست...میرم دوش بگیرم

یکی از لباس خوابای خودمو برداشتم و با یه حوله رفتم تو

حمام...چند دقیقه ای رو زیر دوش اب سرد وایسادم و بعد اومدم

بیرون...بدون حرفی توی تخت پشت بهش خوابیدم...هنوز موهام خیس بودن و حوصله ی خشک کردنشونم نداشتم..با احساس دستی روی بازوم خشکم زد...دستشو اروم کشید تا ببره زیر لباسم...که برگشتم و با حرص نگاش کردم:چیکار داری میکنی؟؟

-امشب شب عروسیمونه

-مگه من گفتم شب تولدته؟؟پرسیدم چرا این کارو میکنی؟؟؟

-منظورت چیه؟این که طبیعیه...ما باید امشبو با هم باشیم

دستمو روی ملحفه مشت کردم...روم قرار گرفت و سرشو تو

گودی گردنم فرو برد...اروم و با ملایمت گردنمو میبوسید

...سرشو بالا اورد و لبشو روی لبم گذاشت که پسش زدم:من

نمیتونم...ببخشید...من هیچ حسی ندارم بهت..نمیتونم باهات رابطه

داشته باشم ...

-چرا؟؟

-میگم نمیتونم...چرا داره؟؟؟

پشتمو بهش کردم و خوابیدم...اونم دیگه کار خاصی نکرد...ولی

من حرصم گرفته بود...جای بوسش روی گردنم میسوخت...اون

که یه نفر دیگه رو دوس داشته...حالا چجوری میتونه اینقدر راحت

به شب عروسی سوریش فکر کنه؟؟؟ ..

صبح با صدای موبایلم چشمامو باز کردم...با دیدن اسم رییس

پارک خاموشش کردم و انداختم زیر تخت و دوباره خوابیدم..ساعت نزدیکای 10 بود که بیدار شدم...تنها

خوبی این ازدواج کوفتی همین بود که تا دو ماه کار بی

کار..خدمتکار اومد تو اتاق تا اونجا رو مرتب کنه...نگاهی به

تخت انداخت و با فوضولی گفت:ببخشید خانم...و..ولی...تختتون

میدونستم چی میخواد بگه....عصابم حسابی خورد شده بود...اخه

به تو چه که خون هیچ جای اون تخت کذایی نیست...با عصبانیت

بلند شدم و همونجوری رفتم بیرون...بلند داد زدم:همتون بیاید

اینجا..طولی نکشید که همه ی خدمتکارا جلوم به صف شدن

-همتون...از خونم برید بیرون


طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : دوشنبه 18 دی 1396 | 04:07 ب.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ |
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک