تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p13

قسمت سیزدهم
http://s9.picofile.com/file/8323953484/breathe_by_jacoblaren_stock.jpg

کیو:ی...یورا..باید برم جایی

خواست بره که یورا دستشو گرفت...محکم دستشو پس کشید:ولم

کن کیم یورا

دویید سمت سوهی...هردوشون تا بیمارستان دوییدن

سوهی:او...اونی...اونی....چی شد؟؟چی شد؟؟؟سوجین اونی

کجاست؟؟؟

سورا با دیدن کیوجونگ متعجب گفت:ب...بردنش....اتاق..عمل

سوهی:دوباره چی شد؟؟

سورا:ک..کیوجونگ؟؟؟

کیو با ترس و بدون توجه به تعجب سورا پرسید:سورا....چی شد؟؟؟سوجین کو؟؟

سورا:سوهی...تو

سوهی:اونییییی....بگو چرا بردنش اتاق عمل

سورا انگار به خودش اومده باشه:دوباره...با...چاقویی که روی

ضرف میوه تو اتاقش بود کشیده رو دستش

سوهی روی زمین زانو زد و اشکاش جاری شد

کیو:با...چاقوی میوه خوری؟؟؟

سورا:کیوجونگ اوپا...تو ..از کجا فهمیدی؟؟

کیو:سوهی...سوهی بهم گفت

با بیرون اومدن دکتر از اتاق عمل هرسه شون جلوش وایسادن

سورا:چی شده دکتر...جدی که نبود نه؟؟

دکتر با عصبانیت سرشو تکون داد:تو این مدت خانم پارک تقریبا

بانک خون بیمارستان ما رو تمام کردن...فکر کنم تعادل روانی

ندارن...سه بار خود کشی...اونم توی یک ماه خیلی

زیادیه...متاسفم ولی باید با مرکز روانشناسی تماس بگیرم و

گزارش بدم

سورا:ن...نه دکتر چویی..خواهش میکنم..نمیتونید خواهرمو

بفرستید تیمارستان...نمیتونید...اون..اون دیونه نیست

-متاسفم پارک سورا شی...نمیتونم کاری بکنم...مجبورم گزارش

بدم

بدون حرف دیگه ای از کنارشون رد شد

سورا برگشت سمت کیو:کیوجونگ اوپا...تو رو خدا یه کاری

کن...نذار به تیمارستان بگه....بابا که فعلا کره نیست ما هم کاری نمیتونیم بکنیم

کیوجونگ همونطور مات و مبهوت به رفتن دیکتر خیره شد...یه

دفعه ای انگار به خودش اومده باشه دویید سمت دکتر

 

_____________

سوجین **

به سختی لابه لای چشمامو باز کردم...لعنتیاااا...چرا نمیزارن به

درد خودم بمیرم

دستمو روی سرم گذاشتم که تیری کشید و یه کم سوخت

با صدایی که از بیرون میومد گوشامو تیز کردم..صدای سوهی و

سورا بود

سورا:ن...نمیتونید ببریدش...نمیتونید اون دیونه نیست

سوهی:اون...اون فقط یه کم ..فقط یه کم حال روحیش خوب

نیست...نمیتونید ببریدش تیمارستان لعنتیا

-خانم..لطفا برید کنار...بزارید کارمونو انجام بدیم

با ترس به حرفاشون گوش میکردم...م...میخواستن..منو...ببرن

تیمارستان؟؟؟؟

از تخت اومدم پایین و سرمو از دستم کندم...نگاهی به پنجره ی

اتاق کردم..دوییدم سمتش و بعد از باز کردنش و چک کردن

ارتفاعش ازش پریدم پایین...دستم درد گرفته بود...ولی اهمیت

ندادم و دوییدم نمیخواستم...زندگیم از اینی که هست گند تر

بشه..خیلی خوشبخت بودم که رفتن به تیمارستان کاملش میکرد

میشنیدم کسی صدام میکنه...ولی اهمیت نمیدادم...فقط میخواستم از

اون جهنم دور بشم...نفهمیدم چی شد که خودمو جلوی خونه ی

کیوجونگ دیدم...خواستم برگردم که با سر تو اغوش کسی رفتم که

قفسه ی سینش به شدت بالا و پایین میشد..یه لحظه از ترس این که

یکی از اون مامورا باشه یه قدم عقب رفتم..ولی با صورت

قرمز و نگران کیوجونگ روبه رو شدم...هنگ کرده بودم..ینی تا

اینجا دنبالم دوییده بود؟؟؟اصن اینجا چیکار میکرد...چیح...چرا

باید دنبال من میدوییده؟؟؟حتما بازم مثه قبل یکی از چیزاشو

جاگذاشته و قبل از شروع جلسشم تا خونه رو دوییده تا اونو ببره

تعظیم کوتاهی کردم و خواستم برگردم که مچ دستمو گرفت..اخ

کوتاهی گفتم که سریع دستمو ول کرد:د...دردت گرفت...معذرت

میخوام

-ب...ببخشید

با دیدن ماشینی که ارم مرکز بستری بیماران روانی روش بود همه

ی تنم شروع کرد به لرزیدن....خواستم بدوئم و از اونجا دور بشم

که کیوجونگ بازومو گرفت و منو کشید تو خونه..بعد از

این که از چشمی دید که رفتن برگشت سمتم:رفتن

-م....ممنونم..من ..دیگه میرم

خواستم بیام بیرون که از پشت بغلم کرد...متعجب شده بودم..بغض

داشتم..قلبم داشت میزد بیرون..این همون چیزی بود که از وقتی به

خودم اومم ارزوشو داشتم...این که تو اغوشش باشم...سرشو جلو

اورد و کنار گوشم گفت:چرا؟؟؟چرا اون کارو کردی؟؟

حول شده بودم...چی باید میگفتم...که بخاطر تو بود؟؟؟که وقتی

فهمیدم میخوای ازدواج کنی دیونه شدم؟؟؟این که مثه دیونه ها

عاشقتم؟؟؟

وقتی دید جوابی نمیدم منو برگردوند سمت خودش:د..داری...گریه

میکنی؟؟

-ب..بزار..برم کیوجونگ

محکم منو تو اغوشش کشید:دیونه...چرا..چرا اینکارو با خودت

میکنی

میخواستم یه جوری بغضمو خالی کنم..میخواستم سبک بشم..قلبم

اونقدر سنگین شده بود که با کوچک ترین ناخنک منفجر

میشد...ازش جدا شدم و تقریبا جیغ کشیدم:به تو چه؟؟؟تو کی هستی

که ازم میپرسی؟؟؟چرا باید برات مهم باشه وقتی اخر هفته ی دیگه

میخوای نامزد کنی؟؟؟چرا دخالت میکنی تو زندگی کسی که هیچ

نسبتی باهاش نداری؟؟؟؟بخاطر ترحم؟من نمیخوامش عوضی...من

ترحم تو و هیچ کدم از اونا رو نمیخوام..می...میفه..می؟؟؟

نفسم بند اومده بود..نمیتونستم چیز دیگه ای بگم...فقط میخواستم از

زیر نگاه سنگینش فرار کنم

با حس ناگهانی لمس لباش از خود بی خود شدم..بی حرکت موندم

و اون مشتاقانه لبای بی دفاعمو میبوسید...دو قدم به عقب هلم داد و

به دیوار برخورد کردم..ولی حتی لباشو از لبم جدا نکرد

هیچ کاری نکردم...فقط چشمامو بستم و بدون حرکت لبام سعی

کردم از این حرارتی که عاشقش بودم لذت ببرم...عطر وجودشو با

ولع میبلعیدم و به جون میخریدمش...دستام اروم بالا هدایت شدن و

دور گردنش حلقه شدن...اروم لبامو حرکت دادم و انگار همین

حرکت کوتاه و کند انرژی بیشتری داشته باشه محکم تر کمرمو

گرفت و کمی به عقب خم شدم...باند دستمو کنده بودم و سر

موهاش توی زخمم میرفت و سوزش شدیدی داشت...ولی حتی اونم

باعث نمیشد بخوام عقب بکشم...این سوزش و درد رو دوس

داشتم...حتی اگه اخرین چیزی بود که میتونستم تحملش کنم بازم

دوسش داشتم

اروم ازم جدا شد و تو چشمام خیره شد

-من...هیچ وقت نگفتم با کیم یورا نامزد میکنم سوجین

دستمو اروم از دور گردنش باز کردم و کنار بدنم انداختم...میخواستم از اون لحظه استفاده کنم...میخواستم مال من باشه..تمام ثانیه ها و دقایقش باید مال من میبود...همه ی عطرشو فقط برای خودم میخواستم...اون حرف میزد و من بدون این که چیزی بفهمم فقط به

نوای صداش گوش میکردم و لذت میبردم

کیو:من...نمیدونم چرا یورا بهت گفته قراره نامزد کنیم...ما...حتی

خیلی وقته همو ندیدیم...من..واقعا نمیفهمم چرا این حرفو....

-چون حقیقت داره کیوجونگ...چون قراره اخر هفته ی اینده نامزد

کنیم

هر دو برگشتیم و به یورا که از اتاق خواب کیوجونگ بیرون

میومد خیره شدیم

کیو:ی...یورا...تو..کی اومدی؟؟

یورا:کی؟؟؟خب همون موقع که تقریبا از دستم فرار کردی تا بری

همسر سابقِ دیونتو ببینی

موبایلشو بیرون اورد و مسغول شماره گرفتن شد

کیو:چ...چیکار میکنی؟؟؟

یورا:زنگ میزنم بهشون بگم اون اینجاست و بیان ببرنش

با ترس به کیوجونگ نگاه کردم..با چند تاقدم بلند خودشو به یورا

رسوند و تو یه حرکت موبایلو از دستش گرفت و به زمین

کوبید:تو...چه غلتی میکنی؟؟از اینجا برو بیرون...نمیخوام قیافتو

جلوم ببینم

یورا:این چیزی نیست که تو بخوای یا نخوای...پدرم فردا نامزدی

مارو اعلام میکنه و همه رو برای مراسم رسمی دعوت میکنه

کیوجونگ پوزخند واضحی زد:و منم انکارش میکنم

خشم تو چهره ی یورا به وضوح دیدم:معلومه که جراتشو

نداری کیم کیوجونگ...اگه اون کارو بکنی همه چیزت ازت گرفته

میشه..حتی...این خونه ی به ظاهر مال تو

کیوجونگ با انگشت اشارش به سمت در اشاره کرد:بیرون

یورا همونطور که کوتاه قدم بر میداشت به سمت در اومد...وقتی

بهم رسید روی پاشنه ی پاش چرخید:حتی..با اون لباسای مارک و

گرون قیمتم مثه یه دیونه بودی و ترحم بر انگیز...چه برسه به

الان که لباسای بیمارستانم تنته

دستمو مشت کردم تا صدام بیرون نیاد..بعد از پوزخند صدا داری

رفت بیرون

چشمامو بستم و یه قطره اشک از چشمم چکید...بازوهامو بغل

کردم و خودمو به دیوار تکیه دادم...با احساس این که در اغوش

کسی ام چشمامو باز کردم..با دیدن کیو که محکم بغلم کرده بود بی

اراده هق هقم کمی بلند تر شد و خودمو تو بغلش مخفی

کردم...سرمو به سینش چسبونده بود و موهامو نوازش

میکرد:به حرفاش اهمیت نده...اون..وقتی از چیزی حرصش

میگیره هرچی میخواد میگه

سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم

کیو:بشین اینجا...باید یه چیزی بخوری...بخاطر عملت ضعیف

شدی

بغضمو فرو بردم و روی کاناپه نشستم

زیاد طولش نداد و با یه لیوان اب پرتغال و یه ظرف سوپ صدف

برگشت

-اینو بخور

-نم...نمیتونم...گلوم میسوزه...نمیتونم چیزی بخورم

-نمیشه که گرسنه بمونی..باید غذا بخوری

-واقعا..نمیتونم...حتی گرسنمم نیست

سینی رو روی میز گذاشت و لیوان اب میوه رو داد دستم:حداقل

اینو بخور

ازش گرفتم و کمی خوردم...گلوم میسوخت ولی نمیخواستم

نخورمش...چون میدونستم همیشه خودش اب میوه درست و میکنه

و خیلی کم پیش میاد از بیرون بخره تمامش کردم

-میشه...دستمو بشورم؟؟؟

به مچم اشاره کردم

کیو:داره..خون میاد

-اره...میشورمش خوب میشه

-ب...باشه..

از جام بلند شدم و رفتم تو رفتم تو دستشویی...سعی میکردم دستمو

زیر اب بگیرم ولی از سوزشش میترسیدم...دستم میلرزید و بدون

کنترول خودم از اب فاصله میگرفت...با دستم دیگه مچو گرفتم و

زیر اب بردمش...به محض تماس اب با اشکام جاری شد و اه

عمیقی کشیدم...اروم روش دست میکشیدم و خون روشو

میشستم...وقتی تمام شد با یه دستمال روش گذاشتم و رفتم بیرون

کیو با یه جعبه روی مبل نشسته بود:بیا اینجا

دستمو گرفت و نشوندم کنار خودش...به محض دیدن دستمال سریع

برداشتش:دیونه دستمال پُرز داره...میره داخل زخمت

کمی بتادین روی پنبه زد و گذاشت رو دستم...اولش سوخت و

خواستم دستمو بکشم...ولی ارنجمو محکم تر نگهداشت:اگه نزنم

عفونت میکنه...یه کم تحمل کن

اروم روی زخمم بتادین میزد و اخرشم پانسمانش کرد

-خوووب...تموم شد

با ذوق نگاهی بهم کرد مثه بچه ای بود که کار خوبی انجام داده و

منتظر تشویقه

-م...ممنونم کیوجونگ

لبخندی زد:میرم دستامو بشورم

بعد از این که دستاشو شست برگشت و روی کاناپه درست کنارم

نشست...کمی بهم خیره موند..سنگینی نگاهش اذیتم میکرد ولی

دوسش داشتم...دلم میخواست اونقدر نگام کنه و من سرمو پایین

بگیرم که گردنم بشکنه...کمی خودشو به طرفم کشید و یه دستشو

دورم حلقه کرد...با دست دیگه موهامو نوازش داد منم لبخندی زدم

و دست زخمیمو دور کمرش حلقه کردم و از اغوشش لذت بردم

کم کم داشتم تو بغلش اروم میشدم و درد و سوزش دستمو از یاد

میبردم که با به صدا در اومدن زنگ در کیوجونگ با ناله درو باز

کرد


طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : سه شنبه 28 فروردین 1397 | 09:53 ب.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ | ثـ ـابـ ـ ـ ـت
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک