تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p12

قسمت دوازدهم
http://s9.picofile.com/file/8323953484/breathe_by_jacoblaren_stock.jpg

با رسیدن پیراپزشکا از سوجین فاصله گرفت

____________

بیمارستان **

روی صندلی نشسته بود و عصبی پاشو تکون میداد...با شنیدن

صدای سورا نگاهشو به سمت ابتدای سالن برگردوند

سورا با قدم های بلند خودشو به پارک رسوند:بابا؟؟؟چی

شده؟؟؟اونی کجاست؟؟؟

سرشو تکون داد:نپرس...وقتی رسیدم تو بد وضعی پیداش

کردم....خودکشی کرده

هیون:خ...خود..کشی؟؟؟دوباره؟؟ولی چرا؟؟؟

پارک:نمیدونم...هرچند فکر نمیکنم دلیلش...جز.....

اهی کشید و حرفشو ادامه نداد...هیون سوالی به سورا نگاه کرد و

سورا هم با اشاره بهش فهموند که بعدا حرف بزنن...با بیرون

اومدن دکتر پارک جلوش ایستاد

-اقای پارک...دخترتون خوب هستن...البته فعلا...خون زیادی از

دست دادن...و موجزست که الان سالم هستن....الان بیهوشن...وقتی بیدار بشن اطلاعات دقیق تری از وضعیتشون بهتون میدیم

بدون حرف دیگه ای رفت

سورا:بابا....چرا یه دفعه اینطوری شد...اون که...اون که حالش

خوب بود

هیون با نگاهش به سورا فهموند باهاش بره بیرون

_______________

هیون:چی شده سورا؟؟؟چرا سوجین اینکارو کرد

سورا سرشو پایین انداخت...هیون اروم انگشتشو زیر چونه ی

سورا گذاشت و سرشو اورد بالا...با دیدن اشکای سورا متعجب

نگاش کرد:س...سورا...چی شده؟؟

سورا:ب...بخاطر...کیوجونگه...بخاطر اونه هیون

هیون:منظورت چیه؟؟؟سوجین چرا باید همچین کاری برای

کیوجونگ بکنه؟؟؟اون که خودش خواست از هم جدا

بشن..پس...این کارش چه معنیی میده؟؟

سورا:هیون...اون...اون خواست از هم جدا بشن

چون...چون...فهمید کیوجونگ هنوزم عاشق یوراست...اون...دیده

بودش که توی دفترش داره یورا رو میبوسه...بخاطر همینم اون

شب تا دیر وقت زیر بارون مونده بود و وقتی برگشت کیوجونگ

گفت تب کرده

هیون متعجب به سورا نگاه کرد:سورا...خواهرت یه نفر دیگه رو

دوس داشته...همونی که اونبار میخواست بهش تجاوز کنه..نمیدونم

چرا از هم جدا شدن..ولی...کیوجونگ درباره ی علاقش

میدونست

سورا جیغ کشید:اون برادرمونه هیون جوووونگ...اون عوضی

پسر نا مشروع بابامه...میفهمی؟؟؟اون فقط میخواست ارثیه ی

سوجینو بگیره و از بابا انتقام بگیره..برای همین باهاش دوست شد

و اونو عاشق خودش کرد...میخواست با بی ابرو کردن سوجین

خودشو وارث قانونی رییس پارک معرفی کنه...حتی...اون

هیون با تردید نگاش کرد:اون...چی؟؟؟

سورا میترسید به زبونش بیاره:من...یه مدت با اون ...بودم

هیون چشماش گرد شد:چ...چی داری میگی؟؟؟ینی...باهاش

رابطه

سورا دستاشو رو هوا تکون داد:نه نه هیون...فقط...فقط چند باری

همو بوسیده بودیم...باور کن چیزی بینمون نبود

هیون:سورا...این ممکن نیست...چطور اولش با تو بوده و وقتی به

هم زدین رفته سراغ سوجین؟؟؟و از اون عجیب تر این که سوجینم

قبولش کرده

سورا:ما هیچ کدوم اینو نمیدونستیم...وقتی هم فهمیدیم سوجین

عاشقش شده بود....یه دعوای کوچیک بینشون پیش اومد ولی ووبین تونست همه چیو رفع و رجوع کنه

_____________

چشماشو به سختی باز کرد به اتاق سراسر سفید و پرستار کناریش

خیره شد...اه بلندی کشید و زیر لب زمزمه کرد:بازم...نتونستی

پارک سوجین

پرستار:سوجین شی؟؟؟بیدار شدین؟؟حالتون خوبه؟؟؟

سرشو تکون داد و با بی محلی به پرستار از پنجره به بیرون خیره

شد

-سوجینااا؟؟؟

با دیدن سورا که با چشمای گریون جلوی در بود پلکاشو رو هم

گذاشت

سورا دویید کنارشو بغلش کرد:دیونه...دیونه اگه اتفاقی برات

میوفتاد چی؟؟اگه..اگه بابا به موقع نمیرسید چی؟؟؟

قطره اشکی از چشمش چکید:راحت میشدم سورا

سورا:چی..میگی؟؟؟

سوجین:داره...نامزد میکنه سورا...داره با دختر عموش نامزد

میکنه...کیوجونگ...داره نامزد میکنه

سورا اشکاشو پاک کرد:اونیییی...تو رو خدا اینطوری نباش...ببین...با گریه کردن و خودکشی تو هیچی درست نمیشه

سوجین:نمیخوام سورا...من نمیخوام بمونم و روز عروسیشو

ببینم...من..خودم بهش گفتم اگه کسی رو دوست داشته باشی باید

خوشبختی و خوشحالیش برات مهم باشه نه چیز دیگه

ای..ولی...ولی نمیتونم خوشبختیشو کنار یکی دیگه ببینم...نمیتونم

کنار کسی غیر از خودم ببینمش...وقتی..به نوازش دست

کیوجونگ رو بدن دختره فکر میکنم...وقتی تصور میکنم شبا تو

تخت کنارش میخوابه و عطرشو میدزده...میخوام بمیرم سورا

سورا محکم بغلش کرد:دیونه...چرا باهاش حرف نمیزنی؟؟؟شاید

چیزایی باشه که تو ندونی

سوجین:برم...بهش چی بگم؟؟؟که منه بدبختو ببخشه که از اول

نشناختمش و از دستش دادم؟؟؟التماسش کنم برگرده و منو تو

خونش راه بده؟؟؟بگم میخوام دوباره کنارش باشم حتی اگه عاشق

کس دیگه ای باشه؟؟؟یا التماسش کنم برای این که هر روز ببینمش

و از دلتنگیش نمیرم بزاره تو خونش خدمتکار بشم و عشق بازی

اونو عشقشو تماشا کنم و شبا صدای ناله های عاشقانشون وجودمو

اتیش بزنه؟؟

سورا:سوجین اون

سوجین:میخوام برم سورا...کمکم کن...فقط...فقط کافیه سرمو

سوراخ کنی و توش فوت کنی....تو رو خدا...دِ لعنتی من همیشه

پشت تو و سوهی بودم...همیشه هرکار خواستین براتون

کردم...نمیتونی یه فوت ساده بکنی؟؟

سورا:روانی...نمیخوام...معلومه که نمیکنم...تو دیونه ای...عقلتو

از دست دادی

__________________

اروم درو باز کرد و وارد خونه شد...خدمتکار جلو اومد و کتشو

گرفت:خوش اومدید قربان

باحرکت سرش تشکر کرد و رفت سمت اتاق سوجین که حالا یه

جورایی اتاق خودش شده بود...یه لباس راحت رو تخت انداخت و

بعد از برداشتن حوله رفت سمت حمام...هنوز حمام کردنش کامل

تمام نشده بود که صدای خدمتکارو شنید:اقای کیم؟؟؟مهمون

دارید

-بگو بره...سرم درد میکنه

- ولی رییس میگن خیلی مهمه...ظاهرا این خانم جوان حال خوبی

ندارن

با حرص اهی کشید:باشه...الان میام

زود کارشو تموم کرد و حوله ی تن پوششو پوشید و اومد

بیرون....بعد از پوشیدن لباساش درحالی که موهاشو با یه حوله ی

کوچیک تر خشک میکرد رفت سمت سالن نشیمن

با دیدن دختری که پشت بهش روی کاناپه نشسته بود و موهاش تا

کمرش میرسیدن کمی کنجکاو شد و چند قدم دیگه

برداشت:میخواستید منو

با بلند شدن یه دفعه ای دختر و برگشتنش به سمت کیو جونگ

متعجب موند...اون اینجا چیکار میکرد...کمی با دقت نگاش کرد تا

مطمئن بشه خودشه..ولی...اون چرا باید اینجا میبود...دوباره به

چهرش دقیق شد..نه نمیتونست اشتباه باشه...زمان مهم نبود...این

چهره..چهره ای نبود که از یاد ببره

کیو:پارک...سوهی

سوهی:کیوجونگ اوپا

کیو:اینجا چیکار میکنی؟؟چرا خواستی منو ببینی؟؟؟

سوهی همونطور که صداش از بغض و گریه میلرزید

گفت:اوپا...اونیو نجات بده...تو رو خدا...اون..دیگه نمیتونه

با دوقدم خودشو به کیو رسوند و ساعد دستشو گرفت:اوپا...چرا دوباره شروع نمیکنید؟؟میدونم اشتباهی که اونی کرد قابل بخشش نیست..ولی...تو رو خدا..اون حالش خیلی بده...کمکش کن

کیوجونگ متعجب نگاش کرد:چی داری میگی سوهی؟؟؟به کی

کمک کنم...منظورت چیه؟؟

سوهی:اوپا سوجین اونی...تو رو خدا ببخشش...بزار دوباره

کنارت باشه...یه فرصت بهش بده..باور کن عوض شده..به خدا

دیگه مثه قبلا نیست

کیو:سوهی من

با زانو زدن یه دفعه ای سوهی و بلند تر شدن هق هقش با چشمای

گرد بهش خیره شد

سوهی:اوپاااا...تو رو خدا...من...نمیخوام سوجین اونی رو هم مثه

مامان از دست بدم....اون دوباره رگشو زد...اگه بابا دور تر

میرسید معلوم نبود چی میشه...اوپااا...تو رو خدا با یورا شی

ازدواج نکن...سوجین میمیره...اون..خیلی دوست داره...اوپا

نجاتش بده...تو..نمیتونی اینقدر بد باشی

کیوجونگ جلوش زانو زد و بازوشو گرفت:چی داری میگی؟؟؟کی

میخواد با یورا ازدواج کنه...؟؟؟واین که سوجین...اون خودش

خواست از من جدا بشه...گفت اگه دوسش دارم باید خوشحالی اون

برام مهم باشه و بزارم بره...منم فقط به حرفش گوش دادم

سوهی متعجب به کیو خیره شد:او...اوپا...یورا شی...خودش به

اونی گفت دارید نامزد میشید...حتی اونی رم دعوت کرد

کیو:من...پنج ماهه که یورا رو ندیدم سوهی...نمیدونم راجع به چی

حرف میزنی

سوهی اشکاشو پاک کرد:ینی...ازدواج نمیکنی اوپا؟؟

کیو:با کی؟؟؟یورا؟؟؟معلومه که نه

__________

کمی اروم شده بود و روبه روی کیوجونگ روی کاناپه نشسته

بود

سوهی:اوپا...میشه...بیای اونی رو ببینی؟؟

کیو:ولی اون منو

سوهی:اوپا...سوجین اونی فکر میکرد تو یورا شی رو هنوز

دوست داری...چون...توی دفترت دیده بودتون که همو

میبوسیدین...همون شبی که توی بارون موند و تب کرد...اون بهت

گفت اگه عاشق کسی باشی باید خوشحالیش برات مهم باشه...اون

منظورش خودش بوده..میخواسته تو با عشقت خوشحال باشی

کیوجونگ مات و مبهوت به حرفای سوهی گوش میداد....این چی

داشت میگفت...ینی سوجین از اولشم عاشق خودش بوده؟؟؟

چشماشو بست و سعی کرد حرفای سوهی رو تجزیه تحلیل

کنه....با زنگ خوردن گوشی سوهی چشماشو باز کرد و به سوهی

خیره شد

سوهی:اونی...من...من...چیز...من پیش...ینی اومدم خونه ی

دوووو...دوستم...سوجین اونی؟؟؟نه نرفتم

...چییییییییی؟؟؟اونی...اونی...الان میام...الان میام اونجا

کیفشو برداشت و درحالی که دوباره اشکاش داشت سرازیر میشد

دویید بیرون...کیوجونگ هم دویید دنبالش

جلوی در که رسید یورا رو دید که متعجب به سوهی که میدویید

نگاه میکرد

یورا:اوپا؟؟؟کجا میخوای بری؟؟؟


طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : سه شنبه 28 فروردین 1397 | 09:49 ب.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ | ثـ ـابـ ـ ـ ـت
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک