تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p11



قسمت یازدهم


http://s8.picofile.com/file/8323764876/Untitled_1.jpg

هیون:سورااااااااااااااااا....مواظب بااااااااااااااااااش

.

.

هیون:سورا...سورااااا...چشماتو باز کن...سورا با تواممممم..سورااااعشقم بیدار شو

____________

راوی **

به مردمی که اطرافش جمع شده بودن نگاه کرد:چیو نگاه

میکنیییییید؟؟؟؟یکیی زنگ بزنه امبولااااانس

دوباره به سمت سورا برگشت سرشو بلند کرد که خون از روی

دستش سر خورد...محکم به خودش فشورده بودش و اسمش فریاد

میزد...اشکاش بی اختیار جاری شد:عشقمممم...تو رو خدا چشماتو باز کن...سورااا..سورای من...سورا با توامممم

بعد از رسیدن امبولانس به بیمارستان منتقلش کردن...جلوی بخش

ای سی یو مدام رژه میرفت و دعا میخوند...با بیرون اومدن دکتر

بعد از 40 دقیقه مردن و زنده شدنش جلوش ایستاد:دکتر...دکتر

چی شده...همسرم خوبه؟؟؟

-خودشون بله...ینی نه این که عالی باشن...ولی خوبن...اما

هیون:اما....چی؟؟؟

-متاسفانه...بچشون از بین رفته

هیون با بهت دکترو از نظر گذروند:ب...بچه؟؟؟

-نمیدونستید درسته؟؟؟بله...همسرتو 3 ماهه باردار بودن..ولی...بچه از بین رفته...وقتی به هوش بیان به بخش منتقل میشن

سرشو بین دستاش گرفت و به سختی و با لمس کردن صندلی رو

پیدا کرد و روش نشست...گریش گرفته بود...اروم و بی صدا

اشک میریخت...با احساس دستی روی شونش چشماشو باز

کرد...کیوجونگ جلوش ایستاده بود

کیو:هئونگ؟؟؟؟زن داداش خوبه؟؟؟

هیون سرشو تکون داد

کیو:خب خدا رو شکر...ولی...پس چرا گریه میکنی؟؟؟

هیون:خودش خوبه کیوجونگ...ولی...بچش سقط شده

کیو:ب...بچه؟؟؟مگه...سورا باردار بود؟؟

هیون:من...نمیدونستم..خودشم احتمالا نمیدونست...حالا...چیکار

کنم کیوجونگ

کیو اروم بغلش کرد:چیزی نیست هئونگ...مطمئنا بازم میتونید بچه دار بشید

دو روز گذشت تا سورا بهوش اومد...و بعد از اون به بخش

منتقلش کردن

هیون کنارش نشسته بود ودستشو نوازش میکرد:دیونه...میدونی

چقدر ترسیدم....این که از دستت بدم

سرشو تکون داد

هیون:یه چیزی بگو سورا...چرا چیزی نمیگی؟؟؟

درحالی که سعی میکرد صداش به گوش هیون برسه نجوا

داد:دختر...بود یا پسر

هیون:سورا ما

سورا:بگو هیون

هیون:پسر بود

اشکاش دوباره سرازیر شد هیون اروم بغلش کرد:چیزی

نیست..هممم؟؟؟ما دوباره میتونیم بچه دار شیم...اینجوری اشک

نریز دلم ریش میشه

 

__________________

خونه ی رییس پارک **

وارد خونه شد...مثل همیشه ساکت...اروم پله ها رو طی کرد تا به

اتاق سوجین رسید با ضربه ی ارومی به در وارد شد...میدونست

فایده ای نداره منتظر جوابش باشه..چون هیچ حرفی به زبون

نمیاورد...از اخرین دعواشون باهم فقط گاهی شبا که تو باغ

میرفت صدای گریه و هق هقشو میشنید...گاهی هم صدای گریه

های ارومش از اتاقش شنیده میشد

نگاهشو از پنجره گرفت و به رییس پارک داد با چشماش مجبورش

کرد حرفشو بزنه

خواهرت...تصادف کرده

چشماشو بست و مثل همیشه بی تفاوت موند

پارک:باردار بوده...یه پسر...ولی بچه سقط شده

بازم هیچی

پارک برای اولین بار قلبش فشورده شد...ادمی نبود که به واکنش

بچه هاش اهمیت زیادی بده...ولی اون فرق داشت...اون یه دختر

قوی بود شکست ناپذیر و محکم...ولی یه عشق دخترشو ازش

گرفت و به جاش یه دختر افسرده بهش داد....رنگ صورت

دخترش که همیشه زیباییش زبان زد مردم بود حالا به سفیدی گچ

میزد و هیچ روحی تو صورتش نبود..انگار فقط محکوم به نفس

کشیدن باشه...خودشم نمیدونست میخواد تا کی اینطوری

بمونه...تنها چیزی که مطمئن بود این بود که فعلا قصدی برای

تغییر حالش نداره

پارک اروم کنارتخت نشست و دستشو رو سر سوجین کشید:یک

سال گذشته...داری خودتو داغون میکنی سوجین...خیلی شکسته

شدی...پارک سوجین همچین ادمی نیست

وقتی عکس العملی ندید صورت و گونه ی سوجینو نوازش کرد و

اون روز برای اولین بار از کلمه ی "دخترم"برای سوجین استفاده

کرد:دختر من شکننده نبود...دخترم ضعیف نبود...سوجین من ورژن

مونث خودم بود...اون شبیه پدرش بود...برای همینم هیچوقت پدر

صدام نکرد...همیشه برات رییس پارک بودم...ولی میخوام دیگه

پدرت باشم...میخوام حامیت باشم...میخوام پشتت باشم

دخترم...بهم...فرصت میدی؟؟

همین چند جمله کافی بود تا اشکای سوجین سرازیر بشه...سرشو

رو پای پدرش گذاشو رییس پارک هم مشغول نوازش موهای

سوجین شد

سوجین:من...دوسش دارم بابا...دوسش داشتم...نمیتونم فراموشش

کنم

خوشحال از این که دخترش بعد از این همه مدت حرف زده بوسه

ای به موهاش زد:سوجینم....با این طوری داغون کردن خودت

چیزی عوض میشه؟؟کیم کیوجونگ دیگه رفته...اون نمیاد

اروم نجوا داد:وقتی...مامان مرد...چی شد؟؟؟؟

پارک اه کوتاهی کشید:وقتی رفت..خوشی منم با خودش

برد...هرچند...یه دختر کوچولوی لوس...مثه سوهی برام گذاشت

که همیشه یادم به بچه بازیاش بیوفته...همیشه با نگاه کردن به

سوهی مادرتو در حال شیطنت میدیدم...یه دختر احساساتی برام

گذاشت که همیشه اشکاشو یادم بمونه...و...مهم تر...یه دختر

قوی...بدون نقطه ضعف...و یه مدیر کامل برام گذاشت تا بدونم

ترکیب من و اون..که در کنار شیطنتا و احساسی بودنش قوی هم

بود..چی از اب در میاد

سوجین:بابا...من...چیکار کنم...دوسش...دارم

پارک:اگه...قرار باشه..شماها مال هم بشید..حتی اگه یه روز از

زندگی جفتتونم مونده باشه اون اتفاق میوفته عزیزم

بدون حرف دیگه به نوازش موهای سوجین ادامه داد...و وقتی

مطمئن شد خوابش برده از اتاق رفت بیرون

________________

چهار روز بعد/پارک سورا **

از بیمارستان مرخص شدم...هنوزم یه کم درد داشتم...با کمک

هیون رفتیم خونه...تو تخت دراز کشیده بودم و پاهامو تو شکمم

جمع کرده بودم...هیون با یه سینی که محتویات داخلشو شیر،اب

میوه وسوپ تشکیل میداد اومد داخل...کنارم تو تخت نشست:اینا

رو بخور...دکتر گفت باید حسااااااااابی تقویتت کنم

به زور کمی از سوپ و اب میوه رو بهم داد..ولی شیرو نخوردم

-هیون...نمیشه..به حرفم گوش کنی؟؟؟خواهش میکنم

سرشو به سمتم چرخوند و با لبخند نگام کرد:چی عزیزم؟؟؟

-یه....بوم...

هیون:سورا بحثشو پیش نکش این...

تحملم تموم شده بود...بخاطر اون هرزه سه روز تمام هیون باهام

حرف نزد...و شاید اگه قهر نمیکردیم هیچوقت بچمو بخاطر اون

تصادف از دست نمیدادم جیغ کشیدم:هیون جونگ من خودم

حرفاشو با یورا شنیدم....میگفت...میگفت منه احمق لیاقت تو رو

ندارم...میگفت من یه دختر بی ارزشم که بخاطر شرکت پدرم

فروخته شدم...میگفت دوست داره..که هنوز نتونسته فراموشت کنه

و میخواد تو رو مال خودش کنه هیون به خدا همه ی اینا رو با گوشای خودم شنیدم...چطور توقع داری بعد از شنیدنشون مثه احمقا بشینم و ببینم داره زندگیمو از هم میپاشه...داره شوهرمو ازم میدزده...هان؟؟؟

با بهت بهم خیره بود:سورا...ت..تو

گریم گرفته بود:هیون چرا نمیخوای درکم کنی...من نمیخوام اون

کنارت باشه...خواسته ی زیادیه؟؟؟اره؟؟

اروم منو کشید تو اغوشش و پشتمو نوازش:کرد:ب...باشه...تو...تو دیگه گریه نکن خب؟؟قول میدم دیگه نزدیک یه بوم نشم...هممم؟؟؟؟

دستامو محکم دورش حلقه کردم وسرمو به سینش چسبوندم:هیوووون..من نمیخوام ازم بگیردت...نمیخوام

..نمیخوام

روی موهامو بوسید:باشه عشقم...دیگه گریه نکن خوب...گفتم که

خوب؟؟؟؟حالا اروم باش

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ارومتر بشم

________________

با احساس دست نوازشگری روی گونم چشمامو باز کردم...با

چرخوندن سرم و دیدن هیون که حاله ی نور پشتش صورتشو زیبا

تر میکرد بی اراده و بدون حتی صبح به خیر گونشو بوسیدم

هیون:وااااو...فکر کنم تصادف کردی احساساتت فواران کرده

هاااا

ارنجشو تکیه گاه کرد و کمی بالا اومد

-بده؟؟؟

با خنده سرشو تکون داد...به سمتش چرخیدم و محکم بغلش

کردم:مردم ازار کله ی سحر واسه چی بیدارم میکنی؟؟؟

-یاااا...کله ی سحر کجا بود؟؟؟ساعت 10 و نیمه هااااا

-امممم..خوب حالا که فکر میکنم ...خوب من خوابم میاد

از تخت اومد پایین:من باید برم...ظهر با شریکامون جلسه دارم

لباسشو پوشید و داشت میرفت بیرون:یاااا...پس من چی؟؟؟

نگاهی به اطراف اتاق و بعد به من انداخت:چیکار کنم؟؟؟؟

انگشتمو رو لبم گذاشتم و منتظر نگاش کردم..تک خنده ی بلندی

کرد و اومد سمتم....رو تخت خم شد و خیره نگام کرد:خوب تو شروع کن

-من؟؟؟

-همممم..بدو

لبامو غنچه کردم:نمیخوااااام

دستشو زیر گردنم برد و سرمو یه کم اورد بالا..اروم لباشو روی

لبم گذاشت و عمیق بوسید

-خوب شد؟؟

-ارههههههه

موهامو به هم ریخت:بخواب دیگه...بعد از شرکت با هم میریم

بیرون

ذوق مرگ قبول کردم و اونم رفت

__________________

راوی **

از شب قبل بخاطر مستی توی سالن خوابش برده بود...از جاش

بلند شد و با قدم های سنگینی به سمت حمام رفت..لباساشو بیرون اورد و تو وان دراز کشید

اه بلندی کشید و سعی کرد با اب خو بگیره بعد از نیم ساعت بدنشو

شست و از حمام اومد بیرون...با دراز کشیدن رو تخت چشمش به

عکس عروسیش افتاد...لبخند تلخی زد و دستشو اروم به صورت

جدی و بی نقص سوجین کشید:بی انصاف....ینی واقعا باید اگه

دوست داشتم میزاشتم بری؟؟؟پس...خودم چی؟؟؟

از تخت بلند شد..بی اراده به سمت اتاق سوجین رفت..بعد از

گذشت یک سال هنوزم بوی عطرشو میداد...تو رو تخت

نشست...بالش رو برداشت و جلوی صورتش گرفت...با تمام وجود

نفس عمیقی کشید و هوای اتاق و عطر ذخیره شده ی بالش رو

توی ریه هاش برد

سرشو روی بالش گذاشت:سوجیناااا...دیگه خبری ازت تو اینترنت

و اخبار ادمای مهم نیست...ینی اینقدر داره بهت خوش

میگذره...که وقت این چیزا رو نداری...حتی...نمیتونم از سورا و

هیون راجع بهت بپرسم...اگه...اگه اخرین روز..اون اتفاق

چشماشو بهم فشورد و اشکی که از چشمش چکیده بود پاک

کرد:بی انصاف...بی انصاف....بی انصااااااااااااااااااف

نفس عمیقی کشید و دوباره به عکس سوجین که روی میز کنار

تخت نگهش داشته بود نگاه کرد

 

____________________

خونه ی پارک **

با لبخند وارد خونه شد...خودشم نمیدونست از کی اینقدر عوض

شده بود...شاید ضعیف شدن دخترش باعث شده بود اخم و بد

خلقیی که بعد از مرگ همسرش گرفتارش کرده بود از بین بره و

یه پدر واقعی برای دخترش بشه...با دونستن این که اون دختری

که یه روز همه ازش به عنوان شاهزاده ی غرور و تحکم اسم

میبردن الان اینقدر بی دفاع و بی صدا شده باشه...ولی همین که

میدونست میتونه کنارش باشه و بغلش کنه تا بهش احساس امنیت و ارامش بده کمی خوشحالش میکرد

در اتاقو باز کرد و با لبخندی که سعی میکرد دلگرم کننده باشه

وارد شد...با تعجب به اتاق خالی نگاه کرد...از حمام صدای اب

میومد...با خیال این که داره دوش میگیره اروم به در

زد:سوجین؟؟؟داری دوش میگیری؟؟خیلی وقته رفتی؟؟؟زود بیا

میخوام یه چیزی بهت بدم

-سوجین؟؟؟؟اونجایی دخترم؟؟؟؟

-سوجین؟؟؟؟

درو با اکراه باز کرد و توی حمامو سرک کشید..عجیب بود که

صدای اب واضح شنیده میشد ولی سوجین جوابشو نمیداد

وارد حمام شد...اب توی وان میریخت ...با دیدن رگه های خون

که اب وانو رنگی میکرد هول کرد...دویید جلو و بدن بی جون

دخترشو از اب بیرون کشید...چند ضربه ای به صورتش زد و داد

زد:خانم میییییییییییییییین....زنگ بزن اورژآاااااااااااانس...زود باش

دستشو روی رگ بریده ی سوجین گذاشت اشک تو چشماش جمع

شده بود:دیونه...دیونه چیکار کردی....ت..تازه تونستم قلبتو بدست

بیارم...فقط...کافی بود بخوای...دیونه...دختر دیونه ی من

با رسیدن پیراپزشکا از سوجین فاصله گرفت

____________


طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : یکشنبه 26 فروردین 1397 | 05:37 ق.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ | ثـ ـابـ ـ ـ ـت
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک