تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p10

قسمت دهم
http://s9.picofile.com/file/8323764100/warm_glow_stock_by_fractalangel_stock.jpg

_______________

دو هفته ای گذشته بود....همه چیز خوب بود...حتی بهتر از

خوب...عالی بود....فقط سوجین که اونم کم کم برامون عادی شده بود....دختر عموی هیون اکثر اوقات تو شرکت یا تو خونه بود...ینی دلم میخواست خفش کنم دختره ی کنه رو...دلم میخواد همه ی موهاشو بکنم...ولی فقط مثه احمقا در برابرش لبخند میزدم و حرص

میخوردم...و شب تلافیشو سر هیون در میاوردم ولی اخرش با

خنده تموم میشد چون همه چی شوخی بود

______________

هیون:بابا چقدر وسواسی؟؟؟اینقدر غیرتی خوب نیستااااا

اخم ظاهریی کردم:خوب نمیخوام اونطوری بازوتو بگیره

-بابا زیادی حساسی...اون دختر عمومه هااااا....ببین از اسمامونم

میشه فهمید...کیم هیون جونگ...کیم یه بووووووم

بغض کردم نمیدونم چرا...ولی بدجوری گلومو فشار داد با صدای

گرفته گفتم:نمیخوام....بازوت فقط برای سر منه...نمیخوام کیم یه

بوم اونطوری سرشو به بازوت تکیه بده و کنارت بشینه...اونم با

اون لباسای باز و زنندش

با تعجب به سمتم اومد و بغلم کرد:ببینمت...یاااا...چرا داری گریه

میکنی؟؟؟چشمای عشق من نباید هیچ وقت بارونی بشه

محکم بغلش کردم...سفت منو بین بازو هاش گرفت:سورای من نمیتونه گریه کنه....فقط باید برام بخنده تا صدای خنده هاش منم بخندونه...اگه از یه بوم خوشت نمیاد من دیگه نزدیکش نمیشم عزیزم...باشه

بین اشکام لبخندی زدم و دیگه چیزی نگفتم...از خودش جدام کرد

و روی تخت نشوندم...اروم اشکامو پاک کرد

هیون:راستی....فردا پنجاه و دومین سالگرد تاسیس شرکته...یه

جشن داریم

با لبخند سرمو تکون دادم

چشماشو ریز کرد:یاااا...نگیری بخوابی تا لنگ ظهراااا...فردا

صبح زود بیدار میشی بریم خرید

اب بینمیو بالا کشیدم و همونطور با بغض نگاش

کردم:یااا...اونطوری نگام نکن دلم ریش میشهههه

تی شرتشو بیرون اورد اومد تو تخت دراز کشید...سرمو روی

بازوش گذاشتم و دستامو دور شکمش حلقه کردم

________________

با تکون ارومی بیدار شدم

هیون:خوبه گفتم زیاد نخواب....ساعت 11 و نیمه

بدنمو کشیدم و دستامو دور گردنش که روم خم شده بود و صدام

میکرد حلقه کردم و کشیدمش پایین...بوسه ی سریعی به لبش

زدم:غر نزن دیجهههه...ببین خوابم میااااد

چشماشو ریز کرد:خودتو برام لوس میکنی؟؟؟

-به قول تینا الههههه

خندید و از تخت رفت پایین:پاشو صورتتو بشور...امشب باید ملکه

ی شرکت باشیاااا...واسه همین کار ارایش و موهات طول میکشه

پامو به زمین کوبیدم:اممممم...من حوصله ندالممممم

لپمو کشید:نکنه میخوای زشت باشی؟؟؟

-یاااا..اگه ارایش نکنم زشتم؟؟؟بولو کنار...دوچت ندالمممم

محکم بغلم کرد :میدونی وقتی اینجوری بچه گونه حرف میزنی

بیشتر دیونم میکنی؟؟؟هممم؟؟

-الهههه

گونمو بوسید:زود باش..از صبحونه که گذشته..زود ناهار بخوریم

بریم

-باشه...تو برو من دوش میگیرم میام

سرشو تکون داد:باشه

از تخت پایین اومدم و پریدم تو حموم...بعد از یه دوش نیم ساعته

اومدم بیرون...سریع لباس پوشیدم و موهامو تو حوله پیچیدم...رفتم

پایین...هیون داشت با تلفن حرق میزد...همونطور که نگاش

میکردم سر میز نشستم و مشغول شدم

-کی بود؟؟؟

هیون:داشتم کیوجونگو التماس میکردم تشریف بیاره

نفسشو با صدا بیرون داد...سر میز نشست و بعد از خوردن  غذامون رفتیم تو اتاق تا لباس عوض کنیم و موهامو خشک کنم

یه دست تاپ و شورتک از تو کمد برداشتم و با وجود چشم غره و مخالفت هیون همونو پوشیدم

از خونه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم

-من میخوام دکلته ی کوتاه بگیرم

-یااا...مگه میخوای بری دیسکو میخوای لباس کوتاه بگیری؟؟؟

-خوب من لباس کوتاه دوس دارم...وای وای وای...هیون یکی

اونجا تو فروشگاهه بود...اینقدر خوشکل بوووووود...ببین دامنش

کوتاه بود بعد با یه بند دور گردنش بسته میشد...واااای...تازه لباسه

پشت نداشت خیلی خوووو

هیون:یاااا...لباسه پشت نداشته...بندش دور گردن بسته میشده...لابد

تا زیر باسنتم بود اره؟؟؟

با نیشخند یاهو نگاش کردم:اهممممم

جلوی فروشگاه توقف کرد:بیا..بپر پایین ببینم سرکار خانم

لبخندی زدم و پیاده شدم...توی فروشگاه هرچی لباس کوتاه انتخاب

میکردم با یه چشم غرهی خطر ناک از هیون صدام بند میومد

با ایستادنش جلوی یه مغازه مسیر نگاهشو دنبال کردم...ویترین

یکی از مغازه ها رو نگاه میکرد

-چیه؟؟

هیون:اونو بپوش

دستمو کشید و بدون گوش کردن به غرغرام منو برد داخل

مغازه...لباسو براش اوردن و هلم داد تو اتاق پرو...یه لباس زرشکی رنگ بلند و ساده بود...

به نظر خودمم خوشکل اومد...ولی یه جوری سختم بود لباس بلند

بپوشم...با هر بدبختی بود همونو گرفتیم و بعد از گرفتن یه ست

کیف و کفش و لباس برای هیون ...ساعت حدودای 4 بود

هیون:گرسنه نیستی؟؟؟ظهر درست و حسابی غذا نخوردی

-نههه..اشتها ندارم...بریم خونه؟؟؟

هیون:یااا...نوبت ارایشگاه داری

-هیوووون....حال ندارممم

هیون:مخالفت نداریم

-هیونیییییی

هیون:هیسسسس....ساعت 5 وقت ارایشگاهته..تا اون موقع وقت

داریم

-اوووف...باشههه...پس بیا بریم یه قهوه ای چیزی بخوریم...گلوم

خشکه

لبخندی زد:هممم..بریم

______________

ارایشگاه **

همونطور که ماسک روی صورتم بود موهامو میپیچیدن

خوابم برده بود که با احساس اب روی صورتم بیدار شدم...داشتن

ماسکو با یه چیزی سبیه دستمال مرطوب پاک میکردن...ولی به

نظر خیس تر از اون بود

ساعت نزدکای 7 و خورده ای بود که کار ارایشمم تموم

شد...لباسمو پوشیدم و از سالن اومدم بیرون...راننده به گفته ی

هیون جلوی ارایشگاه بود..سوار شدم و رفتم خونه

__________

-هیوووووووووووون...خونه ای؟؟؟

درحالی که عطرشو دور سرش و تو هوا میچرخوند تا همه ی

لباسا و هیکلش با عطر هماهنگ بشه اومد بیرون:خوب بریم؟؟؟؟

نیشخندی با دیدنم زد:یاااا...کیم سورا..امشب اگه یه میل از کنارم

دور بشی میکشمت

-هممم؟؟؟چراااااا؟؟؟

-چون اینطوری که تیپ زدی خیلی جیگر شدی....کسی نمیتونه

چشم ازت برداره

نیشخندی زدم و با ذوق مرگی پریدم سمتش و بازوشو

گرفتم:چینجایا؟؟؟

-اوووو.....بریم؟؟؟

نیشخندی زدم و با هم رفتیم...بیرون...راننده درو برام باز کرد و

بعد از من هیون سوار شد

تمام طول راه دستشو گرفته بود و اونم اروم دستمو توی دستاش

نگهداشته بود

________________

تقریبا وسطای مراسم بود...اون دختره هم اومده بود و حالا منم هی

حرص میخوردم...مخصوصا وقتی به هیون پیشنهاد رقص داد و

اونم مجبوری قبول کرد

سوهی:اونییی؟؟؟چرا رنگت قرمزه؟؟؟

 -ها؟؟؟ااااایش...این دختره ی غربتی...چرا داره با هیون میرقصه

سوهی:اونی خوب دختر عموشه...این که عجیب نیست

سرمو گردوندم:من میرم دستشویی...تو همینجایی؟؟

سوهی:نه میرم پیش اوپا...تو هم بیا اونجا

سرمو تکون دادم و رفتم سمت دستشویی...کمی اونجا موندم و

دستامو با اب سرد شستم...واقعا حالمو بهتر کرد...داشتم برمیگشتم

که توی راهرو صدایی باعث شد شش دانگ حواسمو جمع کنم...به

سمت صدا رفتم و با دیدن یورا و یه بوم ناخداگاه فوضولیم گل

کرد

بعد از رفتنشون تا چند لحظه شک زده بودم...اینا...اینا چی بود

داشت میگفت...سوجین بس نبود...حالا میخوان زندگی منم خراب

کنن؟؟

دوییدم سمت سالن...با دیدن هیون که کنار کیوجونگ ایستاده بود

خیالم راحت شد...نفس راحتی کشیدم و خواستم برم پیشش که

همون لحظه یه بوم درحالی که تند راه میرفت از جلوش رد

شد...خیلی طبیعی به خودش پشت پا زد و داشت میوفتاد که هیون

گرفتش...وقتی بلند شد ایستاد با دیدن دست هیون که روی

س*ی*ن*ه هاش بود و دست خودش روی دست هیون هنگ

کردم...هیون چند لحظه با بهت بهش خیره شد و سریع دستشو

کشید

دستمو محکم جلوی دهنم گرفتم و پشتمو بهش کردم...به سمت

اتاقای تالار رفتم...این دیگه چجورشه...جلوی اون همه

ادم..اینطوری...اونم..با یه مرد زن دار...وقتی رسیدم تو اتاق هق

هقم بلند شد...حدودا نیم ساعتی اونجا بودم...با صدای زنگ موبایلم

به صفحش نگاه کردم..با دیدن اسم هیون تماسو وصل کردم:ه..هیون جونگ؟؟؟

هیون:کجایی سورا؟؟؟نمیتونم پیدات کنم...مهمونی تموم شده..بیا

بریم خونه

-من تو اتاقای تالارم...اتاق 703 ..دارم میام

-اتاق؟؟؟تو اتاقا چیکار میکنی؟؟؟

-دارم میام هیون

تماسو قطع کردم..جلوی اینه ایستادم ریمل و خط چشمم خراب

نشده بود...طبیعی هم بود..وقتی وسایل درجه یکو استفاده میکردن

نبایدم با یه گریه کردن یا حتی شستن صورت پاک بشن

کمی زیر چشمم دستمال کشیدم و رفتم بیرون..هنوز اخر راهرو

نرسیده بودم که هیون جلوم ظاهر شد

هیون:دیونه کجا بودی...چرا اومدی تو اتاقا میدونی چقدر دنبالت

گشتم؟؟؟

همونطور که سرم پایین بود:ببخشید...یه کم سرم درد میکرد

دستشو زیر چونم گذاشت تا سرمو بیاره بالا:الان خوبی؟؟چرا یه

دفعه سرت درد گرفت؟؟

-نمیدونم هیون...بیا بریم خونه...من خیلی خستم

کتشو بیرون اورد و انداخت رو شونه هام...دستاشو دور بازوم

حلقه کرد و به سمت در هدایتم کرد

تو کل مسیر تا خونه حرفی بینمون نبود...وقتی رسیدیم بی حرف

داشتم میرفتم تو اتاق که بازومو گرفت:توچت شده سورا؟؟چرا

اینطوری شدی؟؟

-چیزیم نیست

-چرا...هست...و باید الان بهم بگی چته

برگشتم سمتش...دوباره بغض کرده بودم:هیون....با کیم یه بوم

حرف نزن...باهاش شوخی نکن...نرقص...دستشو

نگیر..اگه..میخواد..زمین بخوره تو نگیرش

با بهت نگام کرد:چی داری میگی؟؟؟نکنه این رفتارت بخاطر اینه

که وقتی داشت میوفتاد گرفتمش؟؟؟نکنه توقع داشتی بزارم دختر

عموم جلوی اون همه ادم نقش زمین بشه و همه بهش بخندن؟؟؟؟

جیغ کشیدم:ارههه...چطور وقتی جلوی همون همه ادم دستتو روی

س*ی*ن*ه هاش نگهداشته بود بهش نخندیدن...اگه میخورد زمین

میخندیدن؟؟؟

-خیلی بچه ای...فقط به همین خاطر؟؟؟اون خیلی اتفاقی بود

-اتفاقی نبود هیون...اون خودش پشت پا زد

-بسه سورا...داری خستم میکنی...نمیتونم اینطوری تحمل کنم..تو

مثه یه بچه که روی عروسکاش حساسه روی من حساس میشی...دوس نداری کنار کسی باشم...دلت نمیخواد با کسی غیر از

خودت شوخی کنم و بخندم...ولی نه من اون عروسکام و نه تو یه

دختر بچه ی 7 8 ساله...فهمیدی؟؟؟

با بهت بهش خیره بودم...بدون حرف دیگه ای رفت تو اتاق

کمی همونجا سرجام ایستادم...و بعدش رفتم تو اتاق...لباسو عوض

کردم و بدون پاک کردن ارایشم تو تخت دراز کشیدم...پشت بهم

خوابیده بود و منم متقابلا پشت بهش بودم

_______________

دو سه روزی گذشت...هیچی فرق نکرده بود..هنوزم باهام سرد

بود و حرف نمیزد

امشبم مثه همیشه که نبود ...جلوی تلوزیون نشسته بودم...چیز

جالبی نداشت...نگاهی به ساعت کردم...8 شب بود...کم مونده بود

برسه خونه...همونطور که بی حس بودم از کاناپه بلند

شدم...پالتومو پوشیدم و از خونه اومدم بیرون...جلوی در

بودم...قدمام سست بود و نمیتونستم درست راه برم...اروم عرض

خیابونو طی میکردم..هنوز به اخرش نرسیده بودم که با نور شدید

ماشین سرمو به سمتش چرخوندم...با صدای بوقش و صدای هیون

که با هم مخلوط شده بود چشمامو محکم بستم و با ضربه ی سبکی

حس کردم بین زمین و هوام..تنها صدایی که شنیدم صدای هیون

بود

هیون:سورااااااااااااااااا....مواظب بااااااااااااااااااش




طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : یکشنبه 26 فروردین 1397 | 05:34 ق.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ | ثـ ـابـ ـ ـ ـت
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک