تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p9


قسمت نهم

http://s8.picofile.com/file/8322733218/nighttime_symphony_stock_by_fractalangel_stoc.jpg

برای مدت طولانی جلوی اینه نشستم..به طوری که موهای بلندم کاملا خشک شده بودن...با شنیدن صدای زنگ از جام بلند شدم...با باز کردن در و دیدن پست چی که یه پست ظاهرا سفارشی دستش بود اهی کشیدم:کجا رو باید امضا

کنم؟؟؟

-اینجا خانم کیم

یه لحظه از خطاب شدنم به اسم خانوادگی کیم ذوق مرگ

شدم...ولی با فکر این که این اولین و اخرین باره که یه نفر

اینطوری صدام میکنه بغضم خالی شد...روی دستگاهی که دستش

بود رو امضا کردم و برگشتم داخل...برگه ها رو روی میز ناهار

خوری انداختم...ساعت ها بهشون خیره بودم و مثه بدبختایی که یه

وعده غذا به سختی بدست اوردن و حالا همونم دارن از دست میدن

بهشون خیره بودم...شاید چون مطمئن بودم کیوجونگ حالا حالاها خونه نمیاد تا اونطوری ترحم برانگیز نگام کنه...بالاخره دست از با بغض نگاشون کردن برداشتم و با سستی امضاشون کردم...همونطور وسط میز رهاش کردم و رفتم تو اتاق...به سورا گفته بودم چند روزی تینا رو پیش خودش نگهداره و اونم از خدا خواسته قبول کرده بود

_________________

یک هفته بعد/دادگاه **

-براساس عرایض وکلای دو طرف ازدواج کیم کیوجونگ و پارک

سوجین به طور رسمی و قانونی باطل میشود

با بغض به قاضی که جمله ی اخرشو گفت نگاه کردم...ولی

نمیخواستم ضعفمو نشون بدم...اه بی صدایی کشیدم و همونطور که

دست تینا رو گرفته بودم رفتم بیرون...بدون این که هیچ حرفی

بزنیم یا حتی خدافظی کنم از اون دادگاه کذایی زدم بیرون

-میخوای به سوهی بگم بیاد ببردت پیش خودش؟؟؟

سرشو تکون داد:نالاحتی؟؟؟من خیلی دوچت دالماااا...اگه کسی

اذیتت کرده میتوشمش

لبخندی زدم:همین که تو دوسم داشته باشی برام بهترین چیزه...ولی

یه کم به تنهایی نیاز دارم

نیشخندی زد:هیونگ اوپا هست؟؟؟

-اره هست...زنگ بزنم؟؟؟

-الهههههه

شماره ی سوهی رو گرفتم

سوهی:اونی؟؟؟چی شده...امروز داد

-سوهی تینا میخواد بیاد پیشت...میشه بیای دنبالش؟؟؟؟من جلوی

دادگاهم

-باشه اونی...اتفاقا منم با هیونگ جون اوپا اومده بودم خرید...الان

میام اونجا

-باشه...

بعد از قطع تماس لبخندی به تینا زدم:بستنی میخوری؟؟؟تا سوهی

بیاد برات بستنی میگیرم

نیشخندی زدو با ذوق دستاشو به هم کوبید:اله الههه ...

بغلش کردم و به سمت کافی شاپی همون نزدیکی رفتم....ده دقیقه

ای بود که اونجا بودیم تا سوهی اومد...بعد از این که تینا رو با

خودشون بردن کمی قدم زدم...حتی یادم رفته بود با ماشین

اومدم

برگشتم خونه...سوییچو به راننده دادم:ماشینم جلوی دادگاهه...میشه

بری بیاریش؟؟

با تعجب نگام کرد..حقم داشت..تااون روز نشده بود اینطوری

حرف بزنم...همیشه لحنم امرانه بود..به خصوص با کارمندا و

راننده...تعظیمی کرد و رفت داخل خونه شدم...رییس پارک

عصبی توی نشیمن بود

-من اومدم....

خواستم برم تو اتاقم که با صدای بلند و تحدید امیزش میخکوب

شدم:کجا داری میری پارک سوجین؟؟؟

-تو اتاقم...مشکلی هست؟؟؟

-فکر کردی بعد از اون گندی که زدی اعتبار منو لکه دار

کردی...بازم میتونی توی خونه ی من زندگی کنی؟؟؟

برگشتم سمتش و تمام عصبانیت و ناراحتیمو سرش خالی کردم:تو

داری چی میگی؟؟؟همه ی اینا به خاطر توئه...تو با خیانت به

مامان یه بچه ی حرومزاده داری...تو با یه هرزه خوابیدی و

حاملش کردی...تو خواستی اونو مخفی کنی و حالا من اعتبارتو

لکه دار کردم؟؟من ابروتو بردم؟؟؟مگه تو هم ابرو

داری؟؟؟هه...میدونی بخاطر ندونم کاری تو نزدیک بود چه بلایی

سرم بیاد؟؟؟؟اون پسر نا مشروعت با برنامه بهم نزدیک شد و منو

عاشق خودش کرد...حتی وقتی با فهمیدن این که برادر ناتنیمه

خواستم ازش جدا شم میخواست بهم تجاوز کنه...اگه شوهر سورا

اونشب نرسیده بود هیچ میدونی چه بلایی سرم میومد؟؟؟اونم فقط

بخاطر پسر نامشروع و حرومزادت؟؟؟اینا همش بخاطر

توئه...اختلاف منو کیوجونگ...این که از هم جدا شدیم..همش فقط

تقصیر توئه...تقصیر توئه لعنتییییییییییی

داد زد:پارک سوجییییییین....

در مقابلش جیغ کشیدم:من کیوجونگو دوس داشتم عوضی...عاشقش

بودم...میفهمیییییییی؟؟؟

زانوهام سست شد و روی زمین افتادم...نه تنها برای خدمتکارا

بلکه برای رییس پارک هم اون حال من غیر قابل باور

بود...همشون منو به عنوان یه سنگ میدیدن...یکی که احساس

نداره..هرگز سر تعظیم فرود نمیاره(جمله تو حلقممم)ولی

حالا...جلوی همشون زانو زده بودم

دوتا از خدمتکارا به سمتم اومدن و با گرفتن زیر بازوهام بلندم

کردن...نمیفهمیدم چرا یه دفعه اونطوری شدم...اونقدر شکننده و

حساس

.............................

راوی:پارک سورا **

پوفی کردم و بعد از یه روز خسته کننده برگشتم خونه...کیفمو به

خدمتکاری که منتظر بود دادم:هیون جونگ کجاست؟؟؟برگشته

خونه؟؟؟

-بله خانم...اقای کیم دارن دوش میگیرن

-خیله خوب...میتونی بری

رفتم تو اتاق...مثه همیشه داشت تو حمام اواز میخوند:یاااا...صدات

خیلی بلندهههههه

هیون:اومدی عزیزم؟؟؟

-ارهههه..زود بیا بیرون..میخوام برم دوش بگیرممممم

زیاد طول نکشید که با حوله ی تن پوشش اومد بیرون

همونطور که جلوی اینه نشسته بودم و موهامو باز میکردم از تو

اینه لبخندی بهش زدم

پشت سرم ایستاد و دستاشو دورم حلقه کرد..بوسه ی ارومی به

گردنم زد:امروز همسر رییس کیم خیلی خوب جلسه رو اداره

کرداااااااا

 -پس چی؟؟؟

همونطور که بلند میشدم و جلوش می ایستادم گفتم:از همسر رییس

کیم کمتر از این انتظار داشتی؟؟؟؟

دستامو دور گردنش حلقه کردم:اونوقت رییس کیم دقیقا کجا بودن

که بنده مجبور شدم به جاشون تو جلسه شرکت کنم ؟؟هممممم؟؟؟

نیشخندی زد:رفته بودم یه دختری رو ببینم

-چیح....حالا خوبه اون نیشخندتم نمیتونی قایم کنی

قیافشو جدی کرد:نه جدی میگم...رفته بودم یه بومو از فرودگاه

بیارم...عمو گفت نمیتونه خودش بره من برم

-یه بوم؟؟؟خواهر یورا؟؟؟

-اهمممم

گونشو بوسیدم:برو پایین شام بخور....منم یه دوش میگیرم

-تنها شام بخورم؟؟؟تو نمیخوری؟؟

اهی کشیدم:نه...امشب شامو با سوجین خوردم

هیون:سوجین؟؟؟؟هنوزم فرقی نکرده...حالش بهتر نشده؟؟؟

-نه...حتی حرفم نمیزنه...بابا میگه اخرین صدایی که ازش شنیده

همون پارسال روز طلاقشون بوده که با هم دعوا کردن ....ودیگه هیچی

هیون:نمیدونم چرا این دوتا این کارو میکنن...همش فقط لجبازی...درحالی که کاملا معلومه همو دوس دارن

سرمو تکون داد:نمیشه کاریش کرد

به سمت حمام رفتم و بعد از یه دوش کوتاه برگشتم بیرون...هیون

تو اتاق نبود..حتما رفته پایین شام بخوره..ولی...هرچقدر نگاه

کردم حولشو ندیدم..پوفی کردم و از اتاق اومدم بیرون...توی

اشپزخونه چند لحظه به خدمتکارا که داشتن با ذوق مرگی نگاش

میکردن و اون که بی خیال غذاشو میخورد خیره شدم:چی اونقدر

خیره کنندست؟؟؟

با ترس به طرفم برگشتن:ه..هیچی خانم...م...ما رو..ببخشید

هرکدومشون به کاری مشغول شدن

-چند دفعه گفتم با حوله تو خونه ول نچرخ

نیشخندی زد و دندونای ردیفشو بیرون ریخت با بدجنسی

گفتم:جمعش کن...نمیبینی دارن قورتت میدن؟؟؟

-خوبه زن ادم اینقدر روش غیرت داشته باشه هاااا

-یاااا...اگه منم با همین حولم بلند شم برم تو باغ تا به باغچه اب بدم

و باغبون و راننده و نگهبانا دیدم بزنن تو کاری نمیکنیییییییی؟؟؟؟

اخمی کرد:یاااا..کیم سورااااا

-چیه خووووووب؟؟؟؟

بعد از خوردن غذاو پاک کردن لبش از جاش بلند شد:بیا

بریم...خیلی خستم...خوابم میاد

همونطور که دستمو دور بازوش حلقه کرده بودم و سرمو به

بازوش چسبونده بودم به سمت کاناپه رفتیم

هیون:یاااا..گفتم خوابم میااااد

-خوب فردا تعطیله میخوابیم...الان بیا تلوزیون نگاه کنیم

با غرغر رو کاناپه لم داد...با ورود نگهبان سو به سالن که طبق

معمول بدون ارور و خبر کردن میومد داخل هردومون شکه

شدیم

سو:اقای کیم براااااا

نگاهش بهم که با یه حوله تا بالای زانوهام کنار هیون نشسته بودم

و یه پامو روی اون یکی انداخته بودم مات موند و دیگه چیزی

نگفت...اب دهنشو قورت داد...هیون نگاهی به من و نگاهی به

اون کرد...دستشو دور شونم حلقه کرد و محکم منو چسبوند به

خودش طوری که هم خندم گرفته بود و هم دردم اومد

با حرص از زیر دندوناش غرید:دوباره بدون در زدن پریدی تو

خونه؟؟؟

-من...اها...برادرتون مست کردن

هیون اهی کشید:به راننده بگو ببرتش خونش...این پسرم دیگه

شورشو در اورده

خواست بره که یه لحظه شیطنتم گل کرد...دست هیونو پس

زدم:نگهبان سو؟؟؟

برگشت و با تردید نگام کرد

نیشخند شیطانیی زدم و ایستادم:برای فردا یه کم کرم نرم کننده و

لوسین بگیر...از همون همیشگی...تمام کردم

تعظیمی کرد و فوری دویید بیرون

هیون:یاااا...کیم سورا...این چه کاری بووووووود

نیشخند یاهو زدم:خوب چیکار کنم...تمام کرده بـ......

با ایستادنش جلوم یه لحظه ترسیدم:ببخـ...

ولی با قرار گرفتن لبش روی لبام حرفم ناقص موند...این چرا

همچینه...اصلا قابل پیش بینی نبود

دستمو پشت گردنش بردم و همونطور که به بوسش پاسخ میدادم

موهاشو نوازش میکردم

از هم جدا شدیم

هیون:دفعه ی اخرت باشه از راننده و نگهبان میخوای برات کرم و

لوسین بگیره

چشمکی بهش زدم:جوش نیار اقای شوهر

انگشتمو به گونش زدم و فشار ارومی دادم..میخواستم لپشو بکشم

که حس کردم بین زمین و هوا معلقم....با فهمیدن دقیق موقعیتم

دستامو محکم دور گردنش حلقه کردم:یاااا...دیونه چیکار

میکنیییی؟؟؟

-هیسسسس....

سرمو تو گردنش بردم و بوسه ی طولانیی بهش زدم...وقتی به

اتاق رسیدیم اروم گذاشتم زمین و در اتاقو بست

به سمتم اومد و بوسه ی طولانیی به لبم زد...دستامو از لباس حوله

ایش رد کردم و روی سینه ی خوش فورمش گذاشتم...همونطور

که عقب عقب به سمت تخت هلش میدادم و خودمم باهاش هماهنگ بودم لباس حوله ایشو از تنش کندم..و تنها یه ش*و*ر*ت اسپرت

مشکی تو تنش گذاشتم...هردومون رو تخت هل خوردیم و من

روش قرار گرفتم

هیون:چند بار بگم وقتی از حموم میای لباس بپوش و موهاتو

خشک کن...اینطوری اگه دیونم کنی تحملش پای خودته هاااا

تک خنده ای کردم:چیکار کنم...دوس دارم دیونه بودنتو تحمل

کنم...با یه چرخش جامون عوض شد و اون رو من دراز کشید

ینی تحملشو داری؟؟؟

-هممممم

-اروم سرشو تو گردنم برد و مشغول عمیق بوسیدنم شد




طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : چهارشنبه 15 فروردین 1397 | 02:29 ق.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ | ثـ ـابـ ـ ـ ـت
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک