تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p6


قسمت شیشم

http://s8.picofile.com/file/8322733218/nighttime_symphony_stock_by_fractalangel_stoc.jpg

نفهمیدم چطوری فقط در عرض سه هفته اینطوری دلمو

باختم

مسیرمو به سمت فرودگاه تغییر دادم...وقتی رسیدم شلوغی و

انبوهی جمعیتش حالمو بدتر میکرد...قسمت رزرو بلیط رفتم و یه

بلیط برای امریکا گرفتم

-رفت و برگشت؟؟

-نه...فقط رفت

احترام گذاشت و بلیطو به سمتم گرفت:پرواز نیم ساعت دیگه دوتا کنسلی داشت...بفرمایید

بلیطو گرفتم و به سمت قسمت تحویل بار رفتم

6ساعت بعد/امریکای جنوبی

از هواپیما پیاده شدم...بدنم درد گرفته بود...تاکسی گرفتم و ادرس

خونه ی مادر بزرگو بهش دادم...وقتی رسیدم نگاهی به خونه ی

معمولیش انداختم...اروم قدم برداشتم...زنگ خونه رو با دستای

لرزون زدم...چند دقیقه ای طول کشید تا درو باز کنن....ولی با

باز شدن در متعجب به شخصی که جلوم بود نگاه

کردم:ب...ببخشید شما؟؟

-من؟؟؟ولی شما اومدید دم خونم

 -خونتون؟؟ولی...اینجا خونه ی مادر بزرگ منه

- اها...صاحب قبلی خونه رو میگید؟؟متاسفم...ولی ایشون دو ماه

پیش بر اثر مریضی فوت شدن خانم

زیر پام خالی شد...چی داشت میگفت؟؟مامان بزرگ...مرده؟؟پ...پس...تینا چی..چه بلایی سر اون اومده

روی زمین زانو زدم و اشکام جاری شد...کنارم نشست و دستشو

گذاشت روی شونم:متاسفم

اشکامو پاک کردم:ب..ببخشید...پیش اون خانم یه بچه ی سه چهار

ساله زندگی میکرد..اون چی؟؟؟اون الان کجاست؟؟

-منظورتون همون دختر بچست؟؟فکر میکنم برده باشنش

پرورشگاه

-ک...کدوم پرورشگاه؟؟میشه ادرسشو بهم بدید؟؟

-یه لحظه وایسا...از شوهرم میپرسم و بهت میگم

رفت داخل و چند لحظه بعد با یه کاغذ تو دستش برگشت:خانم؟؟

-بله؟؟

-این ادرس پرورشگاهه...بفرمایید

کاغذو گرفتم و به ادرس روش نگاه کردم:م...ممنونم...واقعا ازتون

ممنونم

وارد خیابون شدم و یه تاکسی گرفتم..ادرسو بهش دادم...اونم یه

راست رفت سمت همون پرورشگاه...دوییدم داخل و سریع البته با

پرس و جو رفتم دفتر مدیر:سلام

-سلام...بفرمایید؟؟

- -ب...ببخشید..یه دختر بچه که جدیدا اوردنش اینجا...شاید دوماه

پیش یا یه چیزی تو همین مایه ها

-خوب؟؟

اسمش تینا ادامزه...با مادر بزرگش زندگی میکرده....میتونم

ببینمش؟؟

-اها؟؟اون دختری که مادر بزرگش فوت شده بود؟؟بله...اون

همینجاست..ولی.از وقتی اوردنش نه با کسی حرف میزنه و نه

حتی درست غذا میخوره

-میشه من ببینمش؟

-بله...لطفا با من بیاید

با هم رفتیم انتهای سالن در یه اتاق کوچیکو باز کرد...با دیدن تینا

که اونطوری زانوهاشو تو بغلش جمع کرده بود و سر کوچولوشو

روشون گذاشته بود بغض کردم...اون دختر کوچولوی شاد که

همیشه منو میخندوند...الان اینطوری گوشه گیره

-م...میشه تنهامون بزارید؟؟

-بله البته...

از اتاق رفت بیرون...اهسته به سمتش رفتم...جلوش

زانو زدم و دستمو روی بازو های کوچولوش گذاشتم:تینا؟؟

سرشو بالا اورد...با دیدن چشمای براقش که قرمز شده بودن بغض

کردم:عزیز دلم

-س..سوجین

-جونم عزیزم...من اینجام

اومد تو بغلم و با صدای بلند زد زیر گریه:مامان بژرگ مرد

سوجین...من هلچی صداش تردم بلند نچود...منو ول ترد

کمر کوچیکشو نوازش کردم و تواغوشم بیشتر فشردمش:من

کنارتم کوچولوی قشنگم

تینا:سوجین...منو با خودت ببل...من اینجا لو دوس ندالم ...

بلند شدم و تو بغلم بلندش کردم:معلومه که میبرمت عروسک

من...از اتاق بیرون اومدم و برگشتم به دفتر مدیر:ببخشید...ولی...من میخوام تینا رو با خودم ببرم

مدیر:متاسفم خانم...ولی شما از اقوام درجه یک تینا نیستین..نمیتونم

این اجازه رو بدم

-منظورتون چیه؟؟اون جز من کسی رو نداره...درجه یک و دو چه

فرقی میکنه

مدیر:متاسفم...نمیتونم این اجازه رو بدم...سوجین رو روی زمین

گذاشتم و به طرف میز مدیر رفتم...خم شدم و مشتمو محکم کوبیدم

رو میز:دارم بهتون میگم جز من کسیو تو امریکا نداره...چرا

نمیتونم اونو با خودم ببرم؟؟

-صلاحیت شما تایید نشده

-منظورت چیه؟؟من وارث شرکتای مد و فشن جی اس ارم....صلاحیت از این بالا تر میخوای؟؟

-باید تحقیق کنم

پوفی کردم و موبایلمو ببرون اوردم

-من پارک سوجینم...توی اینترنت اسممو سرچ کن

بعد از این که سرچ کرد و مطمئن شد بهم نگاه کرد:معذرت

میخوام...ولی ما باید مطمئن میشدیم خانم پارک...بعد از امضای

چند تا برگه میتونید اونو با خودتون ببرید

کاغذ بازیاشون دو ساعتی طول کشید...بعد از امضاشون با تینا از

اون پرورشگاه خراب شده اومدم بیرون...ادرس خونه ی خودمونو

به راننده تاکسی دادم و بعد از این که رسیدیم پولشو حساب کردم و

با تینا رفتم داخل....تینا تو بغلم خوابش برده بود...بردمش تو اتاق

خودم و گذاشتمش رو تخت...روشو کشیدم و اومدم بیرون..سوییچ

ماشینو برداشتم و رفتم تا یه کم مواد غذایی بخرم...شاید یک

ساعت یا کم تر طول کشید..وقتی برگشتم تینا هنوز خواب

بود...وسایلو تو اشپزخونه گذاشتم و مشغول غذا درست کردن

براش شدم...ساعت نزدیکای 8 بود که بیدار شد...صدای ارومش که اسممو صدا میکرد رو شنیدم و رفتم تو اتاق:سلام پرنسس خوشکلم...بیدار شدی؟؟

تینا:اینجا خونه تیه؟؟

-خونه ی منه...خوشکله؟؟

دستای کوچیکشو بهم کوبید:آله اله...خیلی خوچله

بغلش کردم و بردمش تو اشپزخونه...روی میز نشوندمش و خودمم

روی صندلی نشستم:گرسنته؟؟

-اهمممم

کمی از سوپ بهش دادم سیر که شدیم بغلش کردم و بردمش تو

حیاط...روی تاب نشوندمش کمی تابش دادم...صدای خنده هاش

مثه همیشه ارومم میکرد.....

-بریم تو؟؟؟سردت میشه..

-نههه..یه کم دیجه بمونیم...

-بعدا بازم میایم تاب بازی...هممم؟؟

رفتیم داخل و جلوی تی وی نشستیم...بزار ببینم چی داره...یه

شبکه داشت تام و جری نشون میداد

-بذالش بذالش

-ها؟؟؟کیو

تینا:بذال همینو ببینیم

خندم گرفت...به زبون با نمکی حرف میزد...نگاهی به کاتالوگ

عکسایی که روی میز بود انداختم....عکس بچه هایی که مدل شده

بودن...نگاهی به تینا و نگاهی به مدله انداختم...خدایی تینا خیلی

ناز تره...

-تینا؟؟اینو ببین

نگاهی به کاتالوگ انداخت:البومه؟؟

-امممم..اره...ولی یه کم با البومای خودمون فرق

داره...میدونی؟این البومو همه میبینن و کسی که توی عکس باشه

معروف میشه

تینا:من از این البوما ندالم؟؟

-اممم...نه...ولی..میخوای داشته باشی؟

خندید:اله اله...میخوام ملوف بچم

فردا با خودم میبرمش شرکت...با نقشه ای که کشیدم میتونم خیلی

راحت اینجا بمونم

روز بعد با صدای اروم بیدارش کردم و صبحونشو دادم

با هم رفتیم شرکت

-سلام...من..از طرف خانم پارک سوجین اومدم

مدیرعامل:خانم پارک؟؟اوه بله بله..چه کمکی از من بر میاد؟؟

-من برای مدلی پیش ایشون تست دادم...البته با دختر خالم

تینا:چلام

مدیرعامل:سلام خوشکل خانم..ببخشید...ولی من باید باهاشون

تماس بگیرم

مطمئنا اگه زنگ میزد بد فورم ضایع میشدم...سریع کاغذی رو از

کیفم بیرون اوردم:اینو خانم پارک به من دادن..مهر خودم روش

خورده بودم و تقاضای محترمانه ی استخدام خودمم روش نوشته

بودم

با نگاه به کاغذ انگاری خیالش راحت شده باشه گفت:بله...متوجه

شدم...ولی..اینطور که معلومه اسم شماهم سوجینه

-بله

- اسم دختر خالتون چیه؟

-تینا...تینا ادامز

-بله..فورم استخدامو پر کنید...اتفاقا اخر این هفته یه شوی لباس

داریم...میتونید شرکت کنید؟؟قبلش هم عکاسی هست ...

-بله...حتما

چشمکی به تینا زدم و فرم استخدامو پر کردم:برای دختر خالم

چی؟؟

-پدرش باید امضا کنه...ما رضایت غیم رو لازم داریم

-ولی...پدر و مادر تینا خیلی وقته تو تصادف فوت شدن

-متاسفم...غیم دیگه ای...

-من تنها کسی ام که داره

-خب پس....شما براشون پر کنید...و به جاشون امضا بزنید

بعد از انجام کارا خوشحال از این که نقشمون گرفته رفتیم شهر

بازی...کلی بازی کردیم و خوش گذروندیم..مثه همیشه بودن با تینا

همه ی غمامو از ذهنم پاک میکرد...شب خسته و کوفته برگشتیم

خونه

تینا:واااای...عالی بوووت...دوچت دالم سوجین

گونمو بوسید: شب بخیییییییل

شب تو هم بخیللل عروسک خانم

دو روز گذشت...امروز عکس برداری داریم...با هم به سمت

سالنی که قرار بود عکس برداری اونجا باشه رفتیم

اولین لباس یه لباس دخترونه کوتاه بود که بالاتنش نگین کاری شده

بود و پایین تنش تا بالای زانوم بود

ژستایی که بهم میگفتن و مثه خودشون میگرفتم...لباس بعدی یه

لباس مشکی بود که بالا تنش گشاد بود ولی پایینش تنگ بود...یقشم

گردنبند مانند بود ...

چندتایی عکس گرفتم..برای عکس بعدی داشتم قر و فر میومدم که

تینا دویید کنارم.. یه لباس صورتی با تور اومد پیشم...موهاشم باز

بود و یه تل خرگوشی هم روی موهاش بود

-چه خوشکل شدی تینا

-الههههه....دوشامو نیجا تون

بوسه ای به گونش زدم:چه خوشکل شدی عزیزم...میخوام

بخورمت

-نه نه...موخوام ملوف بچم

خندیدم:برو فسقلی...الان کارگردان خفمون میکنه

دویید رفت سمت سالنی که خودش بود و منم دوباره برگشتم سر

جام

ساعت نزدیکای 6 و نیم بود که کارمون تمام شد...به صفحه ی

مانیتور نگاه کردم...عکسامون عالی شده بودن

-کاتالوگش کی حاضر میشه؟؟

-احتمالا فردا حاضر بشه

-فکر کنم تینا حسابی خسته شده بود...چون روی صندلی کارگردان

خوابیده بود...کارگردانم برخلاف شخصیتش که ادمی جدی و بد

اخلاقه کنارش ایستاده بود و با لبخند نگاش میکرد

نزدیک کارگردان شدم و احترام گذاشتم:معذرت میخوام..ما میتونیم

بریم؟؟

لبخندی زد:فکر کنم این خانم کوچولو خیلی خسته شده

-بله...ظاهرا همینطوره

-کارتون عالی بود...فردا کاتالوگ هر دوتون امادست...یکی برات

میفرستم

-ممنونم کارگردان

تینا رو بغل کردم و با خودم بردمش تو ماشین...هوای بیرون یه کم

سرد بود واسه همین بخاریو روشن کردم و کتمو کشیدم

روش...وقتی رسیدیم خونه خواستم دوباره بغلش کنم که بیدار شد

-بیدار شدی خواب الو؟؟

تینا:هم؟؟چلا اینجاییم؟؟مگه نمیخواستیم ملوف بچیم؟؟

خندم گرفت:دختر یه کم صبر داشته باش...نمیشه که بری بگی

میخوام معروف بشم اونام معروفت کنن

-پس چی بجیم؟؟

بغلش کردم:فعلا هیچی...بریم تو




طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : شنبه 11 فروردین 1397 | 07:21 ق.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ | ثـ ـابـ ـ ـ ـت
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک