تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p2



ببخشید دیر این قسمت دیر رو اپ کردم...
نظرای این پست بستس
بخاطر تاخیر دوتا قسمت میذارم


نظرات در قسمت پست ثابت


uwgw_hate_lovely.jpg

همتون...از خونم برید بیرون

با تعجب نگام کردن:و..ولی پدرتون...

-این خونه ی منه...نه خونه ی رییس پارک...گفتم گمشید بیرون تا

به پلیس زنگ نزدم بیاد جمعتون کنه...

سرشونو پایین انداختن و خیلی زود خونه خالی شد از اون

خدمتکارای فوضول و بدرد نخور

جای تعجب نداشت که 20 دقیقه نگذشته اقای پارک زنگ بزنه

-بفرمایید رییس پارک

-پارک سوجین میشه بپرسم به چه علتی خدمتکارا رو اخراج

کردی؟؟

-من خدمتکار نمیخوام رییس پارک...تو خونه ای که من زندگی

میکنم پادگان نظامی تشکیل ندید ممنونتون میشم...منو ببخشید ...

و تماسو قطع کردم...کیوجونگ از پله ها اومد پایین:چقدر داد

میزنی دختر؟؟

-چیزی نیست

-چرا با این لباس اومدی پایین؟خدمتکارا کجان؟

-فرستادمشون برن...نمیخواستم خبرچین داشته باشم...اونم تو خونه

ی خودم...

رفتم تو اتاق و وسایلی که مال من بود رو برداشتم و به اتاق

کناری رفتم...یکی از دیوارهاش کامل شیشه بود و فضا و طبیعت

سئول رو به نمایش گذاشته بود...وسایلمو مرتب کردم و جلوی

پنجره وایسادم...

لباسمو با یه بلوز و شلوارک ساده عوض کردم و رفتم بیرون

داشتم توی اشپزخونه یه چیزی برای ناهار سرهم میکردم که

موبایلم زنگ خورد...با دیدن اسمش ناخداگاه لبخند زدم:الو؟؟

-سلااااااااااام بر عشق تازه عروس خودم

-سلام...خوبی؟؟

-من خوبم عزیزم...تو چی؟؟حالت خوبه؟؟

-اره...دلم برات تنگ شده ووبین

-منم همینطور عزیزم...امروز میتونم ببینمت؟؟

-اره...احتمالا بعد از ظهر

-هممم...خوبه..همون جای همیشگی...باشه؟؟

لبخند زدم:آهممم...میبینمت ..

تماس رو قطع کردم..موبایلو گذاشتم روی میزو مشغول درست

کردن بقیه ی مواد شدم...بعد ازحاضر شدنش رفتم توی سالن

-ناهار حاضره...بیا

و خودم رفتم..رو یکی از صندلی ها نشستم و غذا رو

کشیدم...قاشق اولو که خوردم کیوجونگم اومد...غذامونو توی سکوت خوردیم ...بعد از غذ بلند شدم و ظرفا رو توی ماشین ظرف شویی چیدم

-من دارم میرم جیجو...باید خواهرمو ببینم

کیو:مگه سورا رفته جیجو؟؟

-من گفتم سورا؟؟؟میخوام خواهر کوچیکمو ببینم...سوهی

کیو:اهاااا...همون که بابات از ارث محرومش کرده؟؟

با جدیت بهش زل زدم:اره...همون...مشکلی داری؟؟

-نه..چه مشکلی؟شب که برمیگردی؟؟

-فکر نمیکنم...دو سه روزو پیشش میمونم

-باشه...مشکلی نیست

-تو هم راحت باش....و یه چیز دیگه ..

کیو:چی؟

-از همین اول میخوام بهت بگم....ازدواج ما یه ازدواج معمولی

نبود...ازدواجمون سوریه...پس نه من به تو کاری دارم و نه تو

باید بهم کار داشته باشی...ممنون میشم اگه به حرفم احترام

بزاری ...

و رفتم تو اتاق..رو تخت دراز کشیدم و کم کم خوابم برد...وقتی

بیدار شدم هوا گرگ و مییش بود...نگاهی به ساعت روی میز

انداختم....شاعت یه ربع از شیش گذشته بود

بعد از برداشتن وسایلم از اتاق اومدم بیرون...ولی کیوجونگو توی

سالن ندیدم...شونه ای بالا انداختم و رفتم بیرون...به ووبین زنگ

زدم:ووبیناااا

ووبین:جونم عشقم...چی شده؟؟

=من از خونه اومدم بیرون...کجایی؟؟

-ووبین:من؟؟توی کافی شاپ

-الان میام...

به سمت جایی که گفته بود حرکت کردم....ده دقیقه ای گذشت که

رسیدم اونجا...جلوی میز ایستادم:سلااااااام

بلند شد و اروم بغلم کرد:چطوری تازه عروس خودم؟؟

-من که عالیم...تو چی؟؟

چشماشو ریز کرد:خیلی خوشحال میزنی؟؟ببینم دیشب که اتفاقی

نیوفتاد همم؟

-یااااا

-شوخی کردم عزیزم...بریم؟؟

-اهمم ...

از کافی شاپ بیرون اومدیم:ماشین اوردی؟؟

ووبین:نه...با یکی از دوستام اومده بودم

لبخند زدم..سوار ماشینم شدیم و به سمت خونش حرکت کردم

خووووووب...بفرمایید...دفعه ی بعدم ماشینتو میاریاااا

ووبین:باشه خانم غرغرو ...بریم تو

دستشو دور کمرم حلقه کرد و با هم رفتیم داخل ساختمون...نمیدونم چرا همش اینقدر کم طاقته...همین که وارد خونه شدیم بهم حمله کرد و لبامو بین لباش گرفت...با حرارت میبوسیدتم...منم جوابشو میدادم...با صدایی که از دهنامون خارج میشد بیشتر تحریک میشدیم...دستشو زیر لباسم برد و به بدنم چنگ زد...همونطور که همدیگه رو میبوسیدیم به سمت اتاق خواب

رفتیم...با پاش درو بست و رو تخت هلم داد...روم قرار گرفت و

اروم گردن و کتفمو میبوسید ...

_______________

بعد از این که دوساعتی رو با هم عشق بازی کردیم هر دومون تو

تخت افتادیم...از جام بلند شدم:من دیگه باید برم

ووبین:کجا؟؟چرا میخوای بری؟؟

-به سوهی گفتم میرم پیشش

لباسمو پوشیدم و بعد از خدافظی و بوسه ی اخرمون از خونش

اومدم بیرون...به طرف جیجو حرکت کردم...ساعت نزدیکای 1

شب بود که رسیدم به ویلا...ماشینو داخل پارکینگ گذاشتم و رفتم

داخل.سوهی به محض دیدنم دویید طرفم و محکم بغلم کرد

سلام عزیزم...دیدی اومدم؟؟

سوهی:اونی...دلم برات تنگ شده بود

-منم همینطور عزیز دلم...ببینم هیونگ جون کجاست؟؟نیست؟؟

سوهی:صبح رفت مامانشو ببینه...مریض بوده

-بمیرم برات..از صبح تنهایی؟؟

سوهی:هممم...چیزی خوردی؟؟گرسنت نیست؟

-نه عزیزم..سیرم...فقط خیلی خستم

سوهی:اونی میشه امشب پیش من بخوابی؟؟

 -اره عزیزم...بیا بریم

با هم رفتیم تو اتاقشون...اروم رو تخت نشوندمش و خودمم

نشستم...دستمو به موهای خوش حالتش کشیدم:میرم لباسمو عوض کنم...همم؟

لبخندی زد...منم از اتاق اومدم بیرون...زود لباسمو عوض کردم و

برگشتم داخل اتاق...رو تخت کنارش خوابیدم...خیلی زود

هردومون به خواب رفتیم

_______________

سه ماهی گذشت...من بیشتر وقتمو با ووبین میگذروندم...زیاد تو

خونه نبودم و وقتایی هم که خونه بودم یا تلوزیون تماشا میکردم یا

خواب بودم...


طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : شنبه 7 بهمن 1396 | 06:31 ق.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ |
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک