تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p8


قسمت هشتم

http://s8.picofile.com/file/8322733218/nighttime_symphony_stock_by_fractalangel_stoc.jpg

ولی اگه

جدا بشیم ... همه چی تمومه

به تینا که کنارم غرق خواب بود خیره شدم...چقدر ناز خوابیده

بود...دستی روی موهای روشن و بلندش کشیدم:چی میشد تو بچه

ی من بودی...بچه ی منو اون

کنارش دراز کشیدم و چشمامو بستم...چقدر محتاج اغوشش

بودم..دلم میخواست میرفتم دم اتاقش و التماسش میکردم حرفمو

ندیده بگیره...این که بزاره توی خونش بمونم و هر روز نگاش

کنم...قطره اشکی که از گوشه ی چشمم چکید و پاک کردم و سعی

کردم بخوابم

با احساس سنگینی سرم چشمامو باز کردم...بد فورم درد میکرد و

کمی گیج میرفت...از تخت پایین اومد و به سمت دستشویی

رفتم...کمی به صورتم اب زدم...چرا اینقدر رنگ پریده شده

بودم...فردا قرار بود کیوجونگ بگه که قراره چیکار کنیم...که

البته لازم نبود تا فردا صبر کنم..خوب میدونستم جوابش چیه...از

اتاق بیرون اومدم و رفتم اشپزخونه..باید قرص میخوردم..ولی

حتی بعد از خوردن دوتا قرصم سر دردم بهتر نشد...روی کاناپه

نشستم و به عکس عروسیمون خیره شدم هردومون با لبخند به

دوربین خیره بودیم...کیوجونگ درحالی که یه پاشو روی پای

دیگش انداخته بود نشسته بود رو یه کاناپه ی دو نفره و منم

درحالی که دامن لباس عروسم کامل روی زمین پهن شده بود

جلوش نشسته بودم و سرم روی زانوش بود...در واقع اون تنها

عکسی بود که من توش لبخند زده بودم...اونم فقط بخاطر این که

یه عکاس مجله ی ایتالیایی اون عکسو ازمون گرفت...لبخند تلخی

زدم...چه فرصتایی داشتم و استفاده نکردم...پاهامو توی شکمم

جمع کردم و خوابیدم

______________

ساعت نزدیکای 9 شب بود...کیوجونگ هنوز برنگشته بود و این

خیلی عجیب بود...همیشه این موقع خونه بود..حداقل زنگ میزد و خبر میداد نمیاد.....با خیره شدن به تلوزیون زمان از دستم در رفت...چشمام که میرفت سنگین بشه رو به زور باز کردم و گوشامو تیز کردم...درست شنیده

بودم..زنگ در بود..با اه و ناله بلند شدم و رفتم سمت در...با باز

کردن در با ناوری به شخصی که پشت در بود خیره شدم با ترس

سعی کردم درو روش ببندم که پاهای درازشو بین در گذاشت و

مانع شد

به سختی همونطور که تلاشمو برای بستن در ادامه میدادم گفتم:این ...اینجا چیکار میکنی...برو...برو بیرون

پوزخند صدا داری زد:منو چی فرض کردی پارک

سوجین..هممم؟؟؟من پارک ووبینم...الکی که نیست...خودتم خوب

میدونی..از بد قولی متنفرم...و...تو انجامش دادی

-ب..برو بیرون ووبین...برو بیرون

با یه هل که به نظر میومد زیاد از انرژیشو نگرفته باشه در با

شتاب باز شد و من چند قدم به عقب هل خوردم

-چیکار میکنی روانی...برو بیرون..از خونم گمشو بیرون

با پوزخند به سمتم اومد:تو قول دادی...قول دادی پارک

سوجین..من این همه مدت لی لی به لالات نذاشتم که درست یه

روز قبل از این که اون اتفاق بیوفته با فهمیدن حقیقت بخوای

خودتو کنار بکشی

جیغ کشیدم:عوضیییییییی...ما خواهر برادریم...چجوری میخوای با

هم باشیم...دست از سرم بردار...دونستن این که داشتم با برادرم به

شوهرم خیانت میکردم به اندازه ی کافی برام شکنجه کننده بود

با یه قدم بلند خودشو بهم رسوند و موهامو که دم اسبی بسته بودم

گرفت تو دستش:این برام مهم نیست...من میخوام تو مال من

باشی...فقط من

-من نمیخواااااااااااام

-مگه به توئه؟؟؟

با صدای دادمون تینا از اتاق دویید بیرون:چیتال میتونییییی

-به به بببببهههه...جونور کوچولو تو قرار بود خونه ی کیم هیون

جونگ باشی

تینا دویید کنارش و پاشو گاز گرفت تا موهای منو ول کنه

داد بلندی کشید و پاشو با ضرب تکون داد که تینا کمی اونطرف تر

پرت شد و خواست بره سمتش که محکم دستشو گرفتم:تیناااا....برو

تو اتاق...زود باش...زود باش

تینا بلند شد و دویید تو اتاق و درو قفل کرد...ووبین برگشت سمتم

-چرا اینجوری میکنی...چطور میتونی با خواهرت بخوابی؟؟؟تو یه

عوضیِ حرومزاده

با سیلیی که به گوشم زد حرفم نیمه موند و سرم به شدت

چرخید:دختره ی هرزه...منو...حرمزاده...صدا نکن...فهمیدی؟؟؟

پوزخندی زدم:ولی حقیقته...تو یه بچه ی ناخواسته ای...از یه زن

هرزه که

با سیلی دومش کمی گیج شدم:که...با یه مرد زن دار

فکمو گرفت:حواست باشه چه کثافتی رو اون زبون نجست

میچرخونی هرزه کوچولو...درباره ی مادر من درست حرف

بزن..هرزه اون رییس پارک بود که با وجود همسرش و یه

دخترش بازم با مادرم رابطه برقرار کرد

توی چشماش خیره شدم:این...هیچ ربطی به من نداره...از خونم

گمشو بیرون

با یه هل از سمتش به دیوار اشپزخونه چسبیدم....دستاشو دوطرف

سرم قرار داد:فکر کردی ولت میکنم؟؟؟تا همه ی اون ارث و

میراثی که حق منه به تو برسه؟؟؟بعد از بی ابرو کردنت خودمو به

عنوان وارث پارک و پسرش معرفی میکنم...و..اینطوری هرچی

که حقمه میگیرم

پوزخندی زدم:چی فکر کردی؟؟؟تو یه وکالت نامه همه ی حق و

حقوقمو بعد از خودم به شوهرم دادم...و تو هم هیچ غلتی نمیتونی

بکنی

پوزخندی زد و بدون فوت وقت لبامو بین لباش گرفت...سعی

میکردم ازش جدا شم ولی توان نداشتم..نمیتونستم کاری کنم..خیلی

زور داشت..طوری لبامو میبوسید و گاز میگرفت که مزه ی

خونش تو دهنم میپیچید

وقتی ازم جدا شد شروع به جیغ زدن کردم...ولی بی توجه بهم که

دست و پا میزدم و به کمرش مشت میکوبیدم روی کولش انداختم و

به سمت اتاقا برد...اتاق خواب مشترکمون که الان کیوجونگ ازش

استفاده میکرد اولین اتاق راهرو بود...درشو با لگد باز کرد و

واردش شد..با ضرب روی تخت دو نفره ی اتاق پرتم کرد کمرم

واقعا درد گرفته بود روم خزید و بدون وقت تلف کردن کمربندشو

باز کرد و اونو با شورتش تا پایین زانوهاش کشید...دوباره سرشو

بالا اورد و محکم و وحشیانه شروع به بوسیدن لبام کرد...وقتی

دستش روی شکم و بدنمو لمس میکرد از خودم چندشم

میشد...محکم تکون میخوردم و خودمو مثه دیونه ها اینور و اونور

میکردم:ولم...ولم کنننننننننن....بزار برم روانیییییی

بدون توجه به تقلا ها و جیغ و داد هام بلوزمو از تنم کندو....از

روی لباس زیر س*ی*ن*ه هامو محکم چنگ میزد جوری که از

دردش اشک تو چشمام جمع شد برای جلو گیری از بوسه های

وحشیانش سرمو به شدت تکون میدادم..با دیدن عکس کیوجونگ

روی میز کنار تخت بغضم شکست و اشکام جاری شد...بلند جیغ

میکشیدم و التماسش میکردم دست نگهداره..ولی اون وحشی تر از

این حرفا بود..با احساس دستش روی دامنم که سعی در بالا زدن یا

پایین کشیدنش داشت با تمام وجود جیغ کشیدم...بی اراده و کاملا

ناخداگاه بلند اسم کیوجونگو فریاد میزدم و ازش کمک

میخواستم(بله کاااااااااااااااملا غیر اردای)

با باز شدن در اتاق اونم به ضرب دست از کارش کشید و خواست

به سمت در نگاه کنه ولی قبل از این که حتی سرشو بچرخونه با

مشتی که از طرف هیون تو صورتش پیاده شد از تخت پرت شد

پایین...با هم گل اویز شده بودن...و صدای مشتای هیون و ناله

های ووبین تو اتاق پیچیده بود..ملحفه رو دور خودم پیچیده بودم و

مثه یه بچه که توی سرما مونده باشه تو تخت میلرزیدم...خودمو

کاملا جمع کرده بودم انگار میخواستم کمترین فضایی که ممکن

بود رو از تخت اشغال کنم

با حس اغوشی به سختی چشمامو باز کردم...هرچند هیچ نیازی به

باز کردن و دیدن صورتش نبود..با حس عطرش کاملا پی به

حضورش بردم....تو اغوشش میلرزیدم و بی صدا اشک

میریختم...اونم محکم دستاشو دورم حلقه کرده بود

کیو:آروم باش...چیزی..چیزی نیست سوجین

صداش بغض داشت...هیون کنار تخت نشست و دستشو رو شونه

ی کیوجونگ گذاشت:من میرم ...بهتره کنارش باشی و تنهاش

نذاری...خیلی ترسیده...این اشغالم میبرم تحویل پلیس میدم

به تکون دادن سرش اکتفا کرد و بعد از رفتن هیون کمکم کرد تو

تخت دراز بکشم و خودشم درحالی که محکم اغوش گرم و امنشو

بهم هدیه کرده بود کنارم خوابید

_____________

ناله ی ضعیفی کردم و چشمامو باز کردم...از تخت پایین اومد و با

قدم های سست رفتم سمت اینه...گونه ی چپم کبود شده بود لبم

زخمی بود..اروم لبمو لمس کردم و بدون سر و صدا از اتاق خارج

شدم...با شنیدن صدای گنگی از پله ها کمی جلو تر رفتم تا صدا

واضح بشه

-نه نه هئونگ...هرچی زود تر جدا بشیم بهتره...اون روانی هرزه

زندگیمو خراب کرده...اگه بخواد دوباره همچین کاری کنه..مطمئن

نیستم زندش بزارم

بغض گلومو فشورد...با شنیدن این کلمه از زبونش انگار همه

چیزمو باخته باشم

-نه نه...خب اگه فردا بتونی برگه ها رو بفرستی که امضاشون

کنیم خیلی خوب میشه

اه صدا داری کشید:همش زیر سر خودشه...هردوشون با هم

همدستن...نمیدونم چرا و چجوری همو میشناسن..ولی

همدستن...بخاطر اونا من نمیتونم کنار زنی که دوسش دارم بمونم

و ببوسمش...نمیتونم با کسی که عاشقشم وقت بگذرونم و ازش

محافظت کنم...این...خیلی بی انصافیه هئونگ

تماسو قطع کرد...بدون این که حواسم باشه که فقط لباس زیر با

دامنم تنمه اروم به سمت اون که روی کاناپه نشسته بود رفتم

-کیو...جونگ

برگشت و با دیدنم مطمئنا تو اون حالت کمی بهت زده شد..ولی

خودشو زود جمع کرد:بیدار شدی؟؟؟بهتری؟؟

سرمو به چپ و راست تکون دادم

-بشین..باید حرف بزنیم سوجین

اهسته قدم برداشتم و کنارش نشستم:کیو..جونگ...میخوای جدا شیم؟؟؟

به سمتم برگشت و به چشمام خیره شد...هیچی از چشمای خوش

رنگش نمیفهمیدم...هیچی مشخص نبود...تو یه حرکت که نفهمیدم

منشا و منبع اش کجا بود داغیی روی لبم حس کردم...وقتی به

خودم اومدم داشتیم همدیگه رو میبوسیدیم...دستش اروم پشت گردنم هدایت شد و با نوازش موهام سرمو بیشتر به خودش نزدیک

کرد نفهمیدم چقدر طول کشید تا جدا شیم..در واقع نمیخواستم هیچ وقت دست از کارش بکشه...میخواستم برای همیشه همونطور لبامو

نوازش بده..ولی ظاهرا نمیشد

-این...بجای بوسه ی شب عروسیمون بود سوجین

با یاد اوری این که شب عروسی بعد از اعلام ازدواجمون چطوری

بوسه رو قطع کردم با پشیمونی سرمو پایین انداختم

کیو:امروز صبح...برگه های طلاق میاد...امضاشون کن..من..قبلا

امضا کردم...راستش به حرفات فکر کردم حق با تو بود...ما برای

هم نیستیم ....از اولش نبودیم

چشمامو به هم فشوردم...از کنارم بلند شد و بدون حرفی رفت تو

اتاقش...سعی میکردم صدایی ازم خارج نشه...نباید صدای گریمو

میشنید

همونطور که بخاطر سنگینی بغضم قدمام سست شده بود به سمت

حیاط رفتم...تا ته باغ تقریبا دوییدم...مطمئنا از اونجا صدامو

نمیشنید...پس با صدای بلند زدم زیر گریه....برام مهم نبود ساعت

4 صبحه...اونقدر که خالی بشم گریه کردم...ولی هنوزم حتی یه

درصد از ناراحتی و سنگینی قلبم خالی نشده بود زیر درخت

بزرگی نشستم و زانوهامو بغل کردم....سوز سردی بدنمو

میسوزوند...تازه اون موقع بود که به خودم نگاه کردم و متوجه ی

پوششم شدم..اولش خجالت کشیدم..ولی بعدش تمامش ازم دور

شد...من همسرش بودم و مطمئنا اشکالی نداشت...با روشن شدن

هوا و بلند شدن صدای گنجشکا از جام بلند شدم...پام کمی خشک

شده بود..ولی بی توجه بهش رفتم سمت ساختمون...سرمو از لابه

لای در بردم داخل...با شنیدن صدا از اشپزخونه متوجه ی

حضورش شدم...بدون این که ببینتم رفتم تو اتاق بعد از دوش

گرفتنم بی صدا اونم برای مدت طولانی جلوی اینه نشستم..


طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : چهارشنبه 15 فروردین 1397 | 02:26 ق.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ | ثـ ـابـ ـ ـ ـت
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک