تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p7


قسمت هفتم
http://s8.picofile.com/file/8322733218/nighttime_symphony_stock_by_fractalangel_stoc.jpg

 

دوماهی از امریکا اومدنم گذشته بود...بودن با تینا تو این دوماه

باعث شد همه ی غمامو فراموش کنم...احتمالا کیوجونگم تا الان

کارای طلاقو انجام داده و منتظرمه که برم و برگه ها رو امضا

کنم

باید برای بردن تینا با خودم براش ویزا و پاسپورت

میگرفتم..دو هفته ای کاراش طول کشید.. میدونستم عکسامون حتما

تو اینترنت پخش شده و همه دیدن...مخصوصا عکسایی که با تینا

دوتایی گرفتیم و به قول کارگردان ترکوند

وقتی به تینا گفتم میخوام ببرمش کره کلی ذوق کرد...دو روز

اخرو که اصلا رو پاهاش بند نبود...فقط اینور و اونور میدویید

______________

بسه دیگه وروجک...بیا بریم الان هواپیما میره جامیمونیماااا

دستاشو بهم کوبید و اومد بغلم...درای خونه رو قفل کردم و ماشینم

گذاشتم تو پارکینگ...با تاکسی رفتیم فرودگاه و از اونجام هواپیما

به مقصد سئول از زمین بلند شد

کل راهو تینا فقط حرف میزد...منم بر خلاف اخلاق کلیم با لبخند

بهش گوش میدادم...عاشق بچه های دو تا سه ساله بودم که همه ی

حرفاشونو پرو پیچ میزنن...زیاد به فرود هواپیما نمونده بود که

خوابش برد...و وقتی مهماندار خواست کمربندامونو ببندیم جوری

که بیدار نشه کمربندشو بستم...بعد از فرود هواپیما اروم صداش

کردم و بیدار شد

-پاشو عزیزم رسیدیم

با ذوق دستاشو بهم کوبید و تو چشمام خیره شد...عاشق این ذوق

کردناش بودم...بوسه ای به لبش زدم و بغلش کردم..بعد از تحویل

گرفتن بارامون رفتیم سمت در...این موقع روز کیوجونگ حتما

شرکته...با این خیال ادرس خونه رو به راننده تاکسی دادم تا بتونم

هم ماشینم بردارم و هم وسایلمو...وقتی جلوی خونه رسید پول

تاکسی روحساب کردم و با تینا رفتیم داخل...همونطور که حدس

میزدم کسی خونه نبود

اروم به سمت پله ها قدم برداشتم...رفتم داخل اتاقم..بعد از برداشتن

سوییچ ماشین وسایل مورد نیازم اومدم بیرون..خواستم برم که

ناخواسته سمت اتاق کیوجونگ کشیده شدم...دستام میلرزیدن..روی

دستگیره گذاشتم و بازش کردم...با دیدن اتاقش دلم لرزید:کاش منو

دوست داشتی کیوجونگ...کاش منو میخواستی...ولی

بغض گلومو گرفت..رو تختش نشستم و بالشتش رو

برداشتم...جلوی بینیم گرفتم و با تمام وجودم بوییدمش...شاید این

اخرین باری بود که بوشو حس میکردم

اشکام سرازیر شدن....بدون صدا گریه میکردم

-دالی چیتال میتونی؟؟

اشکامو پاک کردم و برگشتم سمت تینا:هیچی عزیزم

-جریه تردی؟؟چلاااا؟؟؟واااای..اون اگاهه چه خوشجله...میچه مال

من باچه؟؟

رد نگاهشو دنبال کرد و به قاب عکس عروسیمون رسیدم:وروجک

اون اگا خوشجله مال منه

تینا:ولی منم موخوامش

- این یکیو شرمنده خانم کوچولو...ولی..اون خودش صاحب داره

تینا:تویی؟

خندی تلخی کردم:نه.....یکی که از من خوش شانس تره...شایدم

خوشکل تر

-ولی تو که خیلی خوجلی...عمو کالگلدان همیچه میدوفت

خندم گرفت:بیا بریم دیگه...الان این اقاهه میرسه خونه

دستشو گرفتم...داشتم از پله ها میومدم پایین که با صدای قفل در

سرجام میخکوب شدم...بعد از باز شدن در چهره ی نازشو که

دوماه بود ازش محروم بودمو دیدم...با دیدنم رو پله ها کیفشو

انداخت و به سمتم اومد...دستاشو قاب صورتم کرد و بعد از کمی

بهم خیره شدن محکم بغلم کرد:کجا بودی سوجین...میدونی چقدر

دنبالت گشتم...خیلی نگرانت بودم...

ببخشید ارومی گفتم که خودمم به زور شنیدم

ازم جدا شد:یه دفعه ای کجا گذاشتی رفتی

-معذرت..میخوام کیوجونگ

دوباره بغلم کرد:نه...اشکالی نداره...مهم اینه که اینجایی

تو بغلش حس عالیی داشتم که با جونم خریدارش بودم...ولی ازش

جدا شدم:من...داشتم میرفتم

کیو:ک...کجا...؟کجا میخوای بری؟؟

-نمیدونم....میرم...جایی که مزاحمت نباشم....با تینا میرم خونه ی رییس پارک

انگار تازه متوجه ی تینا شده باشه با تعجب نگاش کرد:ا..ا..این...بچه ی توئه؟؟

بی رمق خندیدم:کیوجونگ من دوماهه که رفته بودم ...اونوقت این

بچه اگه مال من بود کی سه سالش شد؟؟

به تینا اشاره کرد:پس...کیه؟؟

با یاد اوری خاله و مامان بزرگ دوباره بغض کردم:د....دختر

خالمه...از جلوش رد شدم و دست تینا رو گرفتم:ببخشید که معطلت

کردم....ولی واقعا نیاز داشتم یه کم حالم بهتر بشه...هروقت

خواستی برگه های طلاقو بفرست خونه ی رییس پارک

هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که با یه حرکت منو کشید تو

اغوشش:من نمیخوام جدا بشیم سوجین...واقعا نمیخوام

-چرا؟

 -چون...چون

 -کیوجونگ...وقتی یه نفرو دوس داری..باید خوشحالی اون برات

مهم باشه...و اون فرد در صورتی خوشحاله که ازادانه پیش کسی

که عاشقشه باشه..دستش از بازوم شل شد:اگه...اینطوری فکر

میکنی

لبخند تلخی زدم:میبینمت کیوجونگ...دست تینا گرفتم و از خونه

اومدم بیرون...واقعا نمیخواستم برم خونه ی رییس پارک...ولی

چاره ی دیگه ایم نداشتم...نگاهی به تینا که ساکت تو ماشین نشسته

بود انداختم:چرا ساکتی خوشکلم؟

تینا:نالاحتی؟؟اون اگاهه مال تی بود؟؟نمیچود مال تو

باچه؟؟(ناراحتی؟اون اقاهه مال کی بود؟؟نمیشود مال تو باشه؟؟)

-اون اقاهه خودشم نمیخواد مال من باشه عزیزم...ولی...بجاش من

تو رو دارم..همم؟

خندید و بوسه ای به گونم زد...انگار چیز تیزی رو توی گلوم زده باشه بؽضم ترکید...بغلش کردم و بلند بلند گریه

میکردم...دستای کوچیکشو دور گردنم حلقه کرد:جریه تنون

دیجههه...

جلوی عمارت پارک ترمز کردم و پیاده شدیم...قبل از این که به دیدن رییس پارک برم تینا رو بردم تو اتاقم:تینا...عزیزم از اتاق بیرون نیا...هرچیزیم که شنیدی...بازم نیا بیرون هممم؟

سرشو تکون داد و منم رفتم بیرون

در کتاب خونه رو زدم و واردش شدم

_______________

مثه یه ببر عصبانی جلوم وایساده بود و توضیح میخواست

پارک:خوب؟؟پارک سوجین میشه بپرسم توی امریکا و توی بخش

تبلیغات شرکت چه غلتی میکردی؟؟

-باید کار میکردم

پارک داد زد:تقاضای طلاق چی؟؟درباره ی اون چه توضیحی

داری؟؟

-نمیخوام اجباری همسر کسی باشم

با سیلیی که توی صورتم زد حرفم نا تموم موند

پارک:برمیگردی خونه ی شوهرت پارک سوجین...همین امشب

-متاسفم...

دوباره دستش توی صورتم فرود اومد:خفه شو...گفتم که

برمیگردی...من نمیخوام ابروی چندین و چند سالمو تو دختره ی

سرکش به باد بدی...فهمیدی؟؟؟همین الان برمیگردی وگرنه به

زور میبرمت

اون پیر خرفت...هیچ وقت درک نکرد منم نیاز دارم خوشحال باشم

پارک:به کیوجونگ زنگ میزنم بیاد دنبالت

و قبل از من از اتاق رفت بیرون...برگشتم تو اتاقم...تینا مشغول

بازی کردن با یه عروسک بود و تا منو دید دویید سمتم

جلوش زانو زدم:بازی میکردی؟؟

تینا:صولتت چی شودههه...گلمزه

لبخندی زدم:چیزی نیست...تو گرسنته؟؟از صبح چیزی

نخوردیمااا !!!

تینا:الههه..دوشنمه

با هم رفتیم پایین...خدمتکار گفت پارک بعد از تماس با

کیوجونگ از خونه رفته...تینا رو روی پام نشوندم و مشغول غذا

دادن بهش شدم

همونطور که باهاش بازی میکردم غذاشم میدادم

انگار سیر شده بود چون دیگه نمیخورد

-نمیخوری؟؟سیر شدی؟؟

تینا:الههه..بلیم بازی تونیم؟؟

-بازی؟چرا؟؟اصلا حوصله ندارم میشه نریم؟؟؟

-پس بلم حیاط؟؟

-میخوای تاب بازی کنی؟؟؟اره برو

خنده ای کرد و بعد از بوسه ای که به گونم زد از اتاق رفت

بیرون...لبخند بی رمقی زدم و به سمت گوشیم رفتم...رمزشو باز

کردم و روی گالری و عکسای عروسیمون متوقف شدم...چه قدر

خواستنی شده بود...ولی..من..منِ احمق ندیدمش...من حتی

نخواستم لذت بوسه ی محرابمونو حس کنم..حتی شب عروسیمونم

به زور کشوندمش خونه و اون دم نزد...چقدر دیگه میتونست

تحملم کنه...با احساس سنگینی نگاهی روی خودم سرمو بالا اوردم

و اشکامو کنار زدم...با دیدن کیوجونگ که تو در سالن ایستاده بود

زیاد تعجب نکردم...وقتی پارک میگفت یه کاریو انجام میده ینی

قبلش انجامش داده بود و درواقعا تو عمل انجام شده قرارم میداد -اینقدر دوسش داری؟؟

-ک....کیو ...دوس دارم؟؟

-همونی که با دیدن عکساش اونطوری گریه میکنی

میخواستم داد بزنم...که اره...عاشقشم...بد جوریم عاشقشم...نمیدونم

کی و چجوری..فقط میدونم از جونم برام مهمتره...ولی چیزی

نگفتم

کیو:بریم؟؟؟

... -تینا رو...صدا میکنم

بدون حرفی به سمت بیرون رفت...منم دنبالش رفتم...دسته ی

چمدون کوچیک تینا که جلوی در بو و چمدون منو کشید و از در

خارج شد...تو ی حیاط تیناا با تاب بازی میکرد و گاهی مثه بچه

گربه ازش اویزون میشد....رفتم سمتشو با خنده بغلش

کردم:عروسک من...چیکار میکنی؟؟؟

خنده ای کرد:نیجا تووووووون...من تاپ سوال میچممممم

خندم گرفت:تاپ؟؟؟

-الههههههه....تو هم میخوای؟؟؟

-نه...بیا بریم

-چلاااااااا...ما که تازه اومدیم تهههه...من خشتم

-میریم خونه استراحت کن...همممم؟؟؟اونجا راحت تری

خنده ای کرد و سرشو تکون داد...از عمارت اومدیم بیرون و

سوار ماشین کیوجونگ شدیم...نگاه خیره ی تینا رو روی صورت

بی نقصش میدیدم:چیو نگا میکنی وروجک؟؟؟

تینا:این اگاهه چه خوشجلههههه...حتی از عمو کالگلدانم خوجل

تلهههه

خندم گرفت:منحرف کوچولو

با دیدن لبخند کیو که یه طور خاص به تینا نگاه میکرد دلم

لرزید...چی میشد ما هم مثه همه ی مردم بودیم...با عشق ازدواج

میکردیم و الان یه بچه مثه تینا داشتیم؟؟؟؟اه ارومی کشیدم و به خیابونا خیره شدم

کیو:چیزی شده؟؟؟

-چ...چی؟؟؟نه..منظورم

-اه کشیدی...چیزی شده؟؟؟

-ن..نه...چیزی نیست

سرشو به چپ و راست تکون داد و تا خونه حرفی نزدیم

وقتی رسیدیم تینا خوابش برده بود...همونطور که بغلم بود از

ماشین پیاده شدم و به سمت در رفتم

-بدش من...میارمش

-سنگین نیست..ممنون

-منم نگفتم سنگینه

اروم تینا رو از بغلم گرفت و با چشماش به چمدون تینا که جلوی

پام بود اشاره کرد و بدون حرفی رفت داخل خونه

پشت سرش وارد خونه شدم...چمدونو جلوی در رها کردم و رفتم

اشپزخونه...یه کم اب خوردم و خواستم برگردم ولی با دیدنش تو

فاصله ی کمی دقیقا پشت سرم جا خوردم

-چی...چیزی شده؟؟؟

-از حرفی که صبح زدی مطمئنی؟؟؟

-ک...کدوم حرف؟؟

-گفتی وقتی عاشق کسی باشی فقط خوشحالی اون باید برات مهم

باشه

سرمو به بالا و پایین تکون دادم

-پس...بزار فکر کنم....تا اخر هفته بهم وقت بده

بغض گلومو گرفت...میدونستم اونقدری مهربونه که حتی میخواد

فکر کنه با این کارش من میشکنم یا نه...البته که میشکستم...داغون

میشدم...ولی

-اهمممم...

__________

دو روز گذشته بود...از خودم بدم اومد...اینطوری که کنارش بودم

حداقل میتونستم صورتشو ببینم...میتونستم صداشو بشنوم...


طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : شنبه 11 فروردین 1397 | 08:39 ب.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ | ثـ ـابـ ـ ـ ـت
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک