تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p5


نظرات در قسمت پست ثابت


7sbf_winternight_murder_stock_by_fractalangel_stoc.jpg

هیونگ:جریان چیه؟؟

-انگار کیوجونگم مثه من مجبور کرده بودن ازدواج کنه...چون

اونطوری که هیون به سورا گفته قبلا اون دختره که کنارشونه رو

دوست داشته....

سورا:از کجا معلوم الان دوسش نداره

-ب...ب...به من چه؟؟ما قرار گذاشتیم کاری به هم نداشته باشین

با اوردن کیک تولد حرفامون رو قطع کردیم...سوهی همراه سورا

و هیونگ از کنارم رفتن و به جاشون کیوجونگ اومد...بعد از

فوت کردن شمع هام و تشویقشون نوبت رسید به کادو ها...دونه

دونه بازشون کردم تا رسید به کادوی کیوجونگ..جعبه ی کوچیک

نقره ای رنگی که روش روبان قرمز داشت...بازش کردم...یه

گردنبند خیلی ناز بود...

واقعا دوست داشتنی بود...موقعی که

کیوجونگ گردنبندو برام میبست داغی دستش گردنمو میسوزوند

شب خیلی خوب و رویایی تموم شد...بهترین تولدم بود...چون

رییس پارک حضور نداشت...بعد از رفتن مهمونا رفتم تو

اتاقم...لباسمو عوض کردم و اومدم بیرون

-بابت تولد...ممنونم..خیلی عالی بود...به سمتم برگشت و لبخند

قشنگی زد:قابل نداشت خانمی

کنارش رو کاناپه نشستم:لباستو عوض نمیکنی؟؟

کیو:اممم...حوصله ندارم

نمیدونستم بگم یانه...دو دل بودم...بالاخره دلمو به دریا

زدم:میگم

کیو:هممم؟

-میشه...امشبم...دستتو بگیرم و بخوابم

چشماشو ریز کرد:ینی میگی دوباره تا صبح نشسته بخوابم

با یاداوری حالتی که صبح خوابیده بود خندم گرفت:نه...ینی

اره...نه نه...منظورم اینه که

کامل به سمتم برگشت:چرا از اتاق رفتی؟؟من متجاوز نیستم

سوجین...اگه نخوای باهام رابطه داشته باشی کاری نمیکنم که

ناراحتت کنه...بهتره برگردی توی اتاق خواب خودمون

دو دل بودم..با یاد اوری امشب که اونطوری اون دختره بهش

چسبیده بود ناخداگاه بغض کردم:ببخشید...نمیتونم

از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق...رو تخت دراز کشیدم که

موبایلم زنگ خورد

-الو؟؟

-سلااااااام عشقم...تولدت مبارک

چشمامو بهم فشوردم:چی میخوای؟

-بد اخلاق...هیچی عزیزم...بیا پایین من جلوی در خونتم...میخوام

امشب کادوی تولدتو متفاوت بهت بدم

-متاسفم..نمیتونم بیام...خدافظ

تماسو قطع کردم و گوشیمم گذاشتم روی رد تماس ...چشمامو بهم

فشوردم و خوابیدم

___________

دو سه هفته ای گذشت...تو این مدت احساسم تغییر کرده -

بود...نسبت به ووبین از عشق به تنفر...نسبت به

ازدواجم.....نسبت به کیو...شاید هنوز نمیدونم...ولی مثه قبلا بی

تفاوت نیستم...وقتی همه حواسش بهم هست و مراقبمه....وقتی

باهام شوخی میکنه و میخنده...وقتی سعی میکنه ارومم کنه...همه

ی اینا تاثیرات زیادی روم گذاشته...کیفمو برداشتم...امروز ساعت

ناهار میرم دفترش تا با هم ناهار بخوریم...وارد قسمت تبلیغات که

مدیر بخشش کیوجونگ بود شدم...منشیش نبود..حتما رفته

ناهار...جلوی در دفترش نفس عمقی کشیدم...اروم لای درو باز

کردم که برم داخل...ولی با چیزی که دیدم خنده روی لبم خشک

شد...دختر عموش اونجا بود و داشتن همو میبوسیدن...چشمامو

بستم و سرمو برگردوندم...شرکت اومدم بیرون...نمیتونستم ببینم

اینطوری دارن همو میبوسن...مطمئنا علاقه نبود...فقط حس

وابستگی بود...ولی چرا اینجوری...چرا باید اینطوری قلبم درد

بگیره...بارون شدیدی میبارید...توی بارون اونقدر قدم زدم که

خورشید غروب کرد...سردم شده بود...با اون لباسا...حتی پالتومم

برنداشته بودم....خیلی از شرکت دور شده بودم...مثه موش اب

کشیده از سر و صورتم اب میچکید....مدام صحنه ی بوسشون

توی سرم بازپخش میشد...توی پارک روی نیمکت

نشستم...زانوهامو تو بغلم گرفتم و به زوجایی که زیر بارون با

عشق راه میرفتن خیره شدم...چرا من هیچوقت نتونستم درست

عشقو پیدا کنم...نتونستم تجربه کنم با عشقم زیر بارون قدم

زدنو...تجربه نکردم با عشقم شهر بازی رفتن و خوش

گذروندنو...تنها چیزی که از یه پسر بهم رسید سوء استفادش

بود...

ساعت گوشیمو نگاه کردم... 10:12 دقیقه...پوزخندی زدم:از کی اینقدر زرنگ شدی پارک سوجین...که نزدیک به ده ساعت راه بری...بلند شدم و بی هدف به سمت خونه قدم برداشتم...اونقدر راه رفته بودم که پاهام داشتن میشکستن..ولی اهمیت ندادم...هه...خونه ی ما اول سئول بود و من الان تو محله های پایین شهر بودم...وقتی رسیدم خونه ساعت 2 شب بود...اروم کلیدو انداختم و رفتم تو...خونه تاریک بود..پوزخندی زدم و اروم نجوا دادم:هه...حتی نگرانمم نشدی...رفتم سمت اتاق و با همون

لباسا رفتم زیر دوش...اب یخو باز کردم رو سرم...اونقدر خفه

گریه کردم که اروم تر شدم...بیرون اومدم و لباسمو پوشیدم...با

همون موهای خیس تو تخت دراز کشیدم...سرم داشت کز کز

میکرد...پتو رو دور خودم پیچیدم و خوابیدم

با احساس تکون های شدیدی بهم بیدار شدم

کیو:سوجین...سوجین بیدار شو خواهش میکنم...نباید وقتی تب

داری بخوابی

چشمامو به زور باز کردم:ب...بزار...بخوابم کیوجونگ...امروز...شرکت نمیام

صدام از ته چاه در میومد

کیو:پاشو دیونه...تب داری...نباید بخوابی

دستشو بیحالانه پس زدم و پتو رو بیشتر به خودم فشوردم...دوباره

خوابم برد...اینبار با احساس چیز تیزی که توی ارنجم فرو رفت

چشمامو باز کردم...با دیدن دکتری که داشت سرم تنظیم میکرد

متوجه ی موضوع شدم

کیو:ممنونم دکتر...من همراهیتون میکنم

با هم از اتاق بیرون رفتن...سرم درد میکرد و بدنم بی حس

بود...از سرم و دارو متنفر بودم...دستام جون نداشتن...داشتم سعی

میکردم از دستم درش بیارم ...کیو اومد تو اتاق و وقتی منو دید

دویید سمتم و دستشو گذاشت رو دستم

کیو:چیکار میکنی؟

-م...من...از سرم..بدم میاد....درش...بیار

کیو:هی...بچه بازی در نیار

-نمیخوام...درش بیار

داد زد:تو اصلا حالیت هست چند درجه تب داشتی؟؟؟اگه سرم نزده

بودی که الان پیش مادر بزرگ مرحومم بودی که...اینقدر لوس

بازی در نیار...تقصیر خودته..میخواستی زیر بارون نمیونی

حرصم گرفت...تمام زورمو جمع کردم و سرمو از دستم

کشیدم...ولی چون عمود نکشیدمش تیکه ای از دستمو زخم کرد

کیو:چیکار میکنی؟؟دیونه شدی؟؟

-اره...من دیونم...ولم کن...بزار راحت باشم..چرا نمیخواید دست

از سرم بردارید...منم میخوام زندگی کنم لعنتی ها

از تخت اومدم پایین تلو تلو میخوردم..ولی اهمیت ندادم..به سمت

در رفتم که دستمو گرفت:کجا داری میری؟؟حالت بده...بیرونم داره بارون میاد

-ولم کن...

کیو:تو چت شده...چرا اینطوری میکنی؟؟

-به تو ربطی نداره...مگه قرار نشد کاری به هم نداشته باشیم...پس

دیگه چی میگی؟؟

-من کاری به کارت ندارم...ولی نمیتونم بزارم اینطوری با این

حالت و تو این هوا بری بیرون

-نمیخواد نگران من باشی...

برگشتم و هلش دادم عقب:اگه من بمیرم چی روی این دنیا نابود میشه؟هان؟؟دِ جواب بده لعنتی...من برای کی مهم بودم...نه برای پدر و مادرم..نه برای خواهرام..نه برای..)تو دلم گفت:نه برای شوهرم )

پس چه فایده ای داره زندگی کنم؟؟هان؟؟سورا ازدواج کرد و بعد

از ازدواج عاشق شوهرش شد...سوهی داره با عشقش تو ویلایی

که من براش خریدم زندگی میکنه...پس من چی؟؟من چی که

اینجوری دارم جون میدم...چرا برای کسی من مهم نیستم...چرا از

پارک سوجین فقط به عنوان وارث اصلی پارک دونگ هه یاد

میشه نه بیشتر...منم حق زندگی دارم...منم میخوام عاشق

باشم...چرا نمیزارید

روی زمین زانو زدم و سرمو بین دستام گرفتم...با احساس این که

تو اغوش کیوجونگم به شدت پسش زدم..نمیخواستم مردی که یه

نفر دیگه رو دوست داره بغلم کنه

-منو...بغل نکن کیوجونگ...من به ترحم نیاز ندارم

سرشو گرفت پایین:باشه...یه کم دیگه استراحت کن که کامل خوب

بشی...بعد هرجایی خواستی برو

از کنارم رد شد و از اتاق رفت بیرون...سرم به شدت درد

میکرد...نمیخواستم دیگه تو جمع اونا بمونم...جایی که رییس پارک

هست...کیوجونگ هست...سوهی و سورا و همچنین ووبین

هستن....شب که شد حالم یه کم بهتر بود...از تخت اومدم پایین و

جلوی کمد ایستادم..کیف دیستیمو که حدودا بزرگ بود رو برداشتم

و چندتا لباس داخلش گذاشتم

از پله ها رفتم پایین...جلوی تی وی نشسته بود و سرش پایین

بود...دلم میخواست بغلش کنم...ولی جلوی خودمو گرفتم

به سمت در رفتم که صداش متوقفم کرد

کیو:سوجین؟؟ک..کجا داری میری؟؟

-نمیدونم...

کیو:اون چمدون چیه دستت؟؟

-چند تا لباس...

 -چرا؟؟کجا میخوای بری؟

-گفتم که نمیدونم...اومد سمتم...دستمو گرفت و باعث شد برگردم

سمتش

کیو:تو چت شده؟؟دیشب که تا نزدیکای صبح خونه نیومدی...بعدم

که صبح اومدم بیدارت کنم بریم شرکت دیدم اونطوری تب

کردی...حالا هم میگی میخوای بری ولی نمیدونی کجا

اشک تو چشمام حلقه زد...دیگه بیشتر از این نمیتونستم تحمل

کنم...همه چیزو بهش گفتم:ک...کیوجونگ...من..همه چیو

میدونم

کیو:همه چی؟؟چیو میدونی؟؟

-میدونم که دختر عموتو دوست داری...میدونم از ازدواج اجباریت

خسته شدی...میدونم میخوای از شرش خلاص بشی...م..من...درکت میکنم...ب...بیا...بیا...جدا بشیم کیوجونگ

مات مونده بود...نمیدونم دلیل تعجبشو چی برداشت کنم...برگشتم

که برم باز صدام کرد:سوجین

وقتی برگشتم وقت دیدن چیزی یا حتی عکس العملی رو

نداشتم...چون لباش رو فوری روی لبم فشورد

ازم جدا شد:من...من...درسته که یورا رو دوس داشتم...ولی تو...

 -میدونم..نمیخواد چیزی بگی...میدونم نمیخوای دلمو

بشکونی..ولی...من اینو نمیخوام کیوجونگ

فوری از در اومدم بیرون...و سوار ماشین شدم...نمیدونستم کجا

میخوام برم یا حتی میخوام چیکار کنم..فقط میدونستم دیگه تحملم

تموم شده...نفهمیدم چطوری فقط در عرض سه هفته اینطوری دلمو

باختم


طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : دوشنبه 16 بهمن 1396 | 01:41 ق.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک