تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p4



سلاام
قسمت جدید رمان رو براتون اوردم...امیدوارم خوشتون بیاد


نظرات در قسمت پست ثابت
uwgw_hate_lovely.jpg

-هنوزم نمیگی چت بود؟؟

-نمیتونم...م...متاسفم

-چیزی وجود نداره که بخاطرش عذر خواهی کنی

لبخند محوی زدم..اون خیلی راحت درکم میکرد و هیچ وقت

بخاطر کارام بازخواستم نمیکرد

انگار میخواست بحثو عوض کنه:راستی فردا تولدته؟؟

- ا..اره...فرداست ...

-میخوای جشن بگیریم؟

-ف...فکر نکنم لازم باشه

کیو:چرا که نه؟؟بیا یه جشن بگیریم...یه جشن کوچیک و

خودمونی...همم؟

-باشه...اگه تو دوس داری منم حرفی ندارم

لبخندی زد:شام که مسلما نداریم خانم...مگه نه؟؟زنگ بزنم غذا

بیارن؟

لبخندی زدم..:نه..الان میرم درست میکنم

از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه..بدنم یه کم درد

میکرد..احتمالا بخاطر اب سرد استخر بود...خودمو مشغول غذادرست کردن کردم و سردردمم کم کم یادم رفت

یک ساعتی گذشت و شامو حاضر کردم...از اشپزخونه کیوجونگو

صدا کردم و اونم زود اومد ...

-چه میزی چیدی...به نظر خوشمزه میاد

لبخندی زدم:ب..بشین ..

- تو چرا از صبح اینطوری حرف میزنی؟؟از دختری مثه تو

بعیده

خندم گرفت...راست میگفت..از صبح همه ی حرفامو با تته پته

میزدم .بعد از شام خوردن و کمی تلوزیون دیدن رفتیم بخوابیم...کمی تو تخت  غلت زدم...تا بالاخره خوابم برد

___________

وقتی چهرش از تاریکی بیرون اومد لرز همه ی بدنمو گرفت...با

نفرت به سمتم میومد:تو قول دادی...قول دادی پارک سوجین

-عوضی...تو برادرمی....چطوری میتونی باهام رابطه داشته

باشی؟؟

-من هیچ وقت اینو قبول نداشتم عزیزم

-خفه شو...به قبول داشتن و نداشتن تو نیست...به رابطه ی خونییه

که با هم داریم

-من به این چرت و پرتا اهمیت نمیدم...میخوام تو مال من باشی

به سمتم اومد و به زور و کتک لباسامو بیرون اورد...فقط جیغ

میکشیدم...نمیتونستم بعد از فهمیدن این موضوع که برادرمه بازم

بزارم باهام باشه...جیغ میکشیدم و کمک میخواستم...صدای

کیوجونگ تو گوشم پیچید:سوجین...سوجین بیدار شو...داری خواب میبینی...بیدار شو سوجین

نفس عمیقی کشیدم و چشمامو باز کردم..صورت و بدنم شدیدا

عرق کرده بود و تو اغوش کیوجونگ بودم...نفس نفس

میزدم...موهامو تند تند نوازش میداد:اروم باش...داشتی خواب

میدیدی...اروم باش

خودمو بیشتر تو اغوشش جا کردم

کیو:بخواب سوجین...من کنارت میمونم تا خوابت ببره

کمکم کرد یه ذره اب بخورم و بعدشم تو تخت بخوابم...دستشو

گرفتم:ت..تا خوابم نبرده نرو...باشه؟؟

لبخندی زد و گونمو نوازش کرد:باشه...نمیرم..حالا بخواب

همونطور که دستش توی دستم بود چشمامو بستم و کم کم خوابم سنگین شد صبح که بیدار شدم هنوزم دست کیوجونگ تو دستم بود...بهش نگاه کردم که مثه یه بچه بالای سرم خوابش برده بود...تو تخت نشستم و صداش کردم:کیوجونگ...کیوجونگ

چشماشو باز کرد و با لبخند همیشگیش نگام کرد:بیدار

شدی؟؟بهتری؟

-اره...بهتره دراز بکشی...اینجوری گردنت درد میگیره

-نه چیزی نیست...من خوبم...

کمی گردنشو ماساژ داد:خووووب...امروز تولدته خانمی... تولدت مبارک

خندم گرفت:ممنون

کیو:زود صبحانه بخوریم بریم خرید

-خرید؟

کیو:اره دیگه...باید برای شب کلی چیز میز بخریم

با هم از پله ها رفتیم پایین بعد از صبحانه هردو حاضر شدیم و از

خونه اومدیم بیرون...توی فروشگاه ها کلی تاب خوردیم و وسایل مختل تزیینی و خوراکی گرفتیم...فقط مونده بود لباسامون...به انتخاب کیوجونگ یه لباس دکلته ی مشکی گرفتم...ولی خدایی سلیقش حرف

نداشت

برای خودشم یه شلوار کتان مشکی با بلوز سفید و کت خاکستری

گرفت...تیپش محشر شده بود...وقتی از اتاق پرو اومد بیرون یه

لحظه دلم خواست بغلش کنم..ولی خب ضایع بود

کیو:چطوره؟

-عالیه...خیلی بهت میاد...همینو بگیریم

بعد از حساب کردن پول لباسامون اومدیم بیرون:ااااااخ....گشنمه

کیو:اخ گفتی...منم همینطور..هیچ وقت نشده بود ناهارم اینقدر دور

بشه...نگاهی به ساعت مچیم کردم

-وااااااای..ساعت 4 و بیست دقیقه ست

کیو:بریم رستوران یه چیزی بخوریم

با هم به یه رستوران شیک رفتیم و بعد از خوردن ناهارمون

برگشتیم خونه...همه ی خریدا رو گذاشتم وسط سالن

-به مهمونا زنگ زدی؟؟

کیو:اره...قراره ساعت 8 بیان

-چی؟؟ولی چجوری تو سه ساعت همه ی کارامونو بکنیم؟؟

کیو:نترس خانمی...تلفنشُ برداشت و یه تماس گرفت... 10 دقیقه

نشد که یکی زنگ درو زد

با باز کردن در چهارتا خدمتکار اومدن داخل

کیو:بفرمایید...ماساعت 8 مهمونی داریم...لطفا خونه رو تزیین

کنید و خوراکی ها رو هم اماده کنید

لبخندی زدم...فکر همه چیو کرده بود

ساعت نزدیکای 7 و نیم بود....بعد از دوش گرفتن و پیچیدن

موهام از اتاق اومدم بیرون...چون شدیدا تشنم بود...با دیدن

کیوجونگ که اونطوری وسط سالن وایساده بود و بهشون میگفت

چیکار کنن خندم گرفت...رفتم و کنارش وایسادم

-چیکار میکنی؟؟

برگشت سمتم:میبینی که...؟تو که هنوز حاضر نیستی

-مگه تو حاضری؟؟من فقط مونده ارایش کنم

کیو :خب برو دیگههه

-ولی تو هنوز دوشم نگرفتی...برو دیگههه...اینا خودشون انجام

میدن.به طرف اتاق رفت و سرشو تکون داد منم بعد از این که یه کم اب خوردم برگشتم تو اتاق...موهام دیگه باید تا الان حالت گرفته باشن...ارایش صورتمو تکمیل کردم و لباسمم پوشیدم..موهامو که باز کردم حالت دار روی شونه هامو پوشوند

به ساعت نگاهی انداختم.. 8 بود...از اتاق بیرون اومدم با صدای

زنگ در به سمتش رفتم

-شماها دیگه میتونید برید...درو باز کردم که سوهی و هیونگ

جون اومدن داخل:سلام خوشکلم

سوهی:اونیییی...تولدت مبارک

بغلش کردم:مرسی عزیزم...سلام هیونگ

هیونگ:سلام...حالتون خوبه؟؟

-مرسی...بیاید داخل

بلافاصله بعد از اونا هیون و سورا اومدن

کم کم بقیه هم رسیدن....من همشونو نمیشناختم...جشن شروع شده

بود و هرکس گوشه ای مشغول کاری بود...یه دختر کنار

کیوجونگ و هیون جونگ وایساده بود و باهاشون حرف میزد

سورا تا چشمش بهشون افتاد با لحن عصبی گفت:اون اینجا چیکار

میکنه؟؟

-کی؟؟

-اون دختره که وایساده کنار هیون و کیو

-چه میدونم...لابد از اشناهاشونه دیگههه

سورا:اون همون دخترعموشونه که کیوجونگ دوسش داره

دوباره با دقت نگاش کردم...درسته بدجوری چسبیده بود به

کیوجونگ و از بازوش اویزون شده بود

لباسش خیلی باز بود....ینی بیشتر شبیه لباس خواب بود تا لباس

مهمونی  

ایشی گفتم و رومو ازش گرفتم

هیونگ:جریان چیه؟؟

-انگار کیوجونگم مثه من مجبور کرده بودن ازدواج کنه...چون

اونطوری که هیون به سورا گفته قبلا اون دختره که کنارشونه رو

دوست داشته....

سورا:از کجا معلوم الان دوسش نداره
دختر عموی کیوجونگ و هیون{یورا}

Related image



طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : چهارشنبه 11 بهمن 1396 | 09:16 ب.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک