تبلیغات
✴☙✶فن کلاب رمان دابل اس✶☙✴ - hate lovely.p3



اینم پارت سوم رمان..امیدوارم خوشتون بیاد و نظر بذارید

نظرات در قسمت پست ثابت



uwgw_hate_lovely.jpg

امروزم مثه همیشه...بعد از یه رابطه ی عالی برگشتم

خونه...کیوجونگ طبق معمول تو خونه بود...رفتم سر یخچال و یه

کم اب خوردم ...

رفتم تو اتاق و بعد از دوش گرفتن و عوض کردن لباسام

خوابیدم...صبح با صدای سرسام اور زنگ موبایلم بیدار شدم...با

دیدن عکس سورا که مدام رو صفحه میلرزید حرصم گرفت

-همممم

سورا:س...س...سوجین

چی شده؟

سورا:م...من...باید یه چیزی بهت بگم...خیلی...خیلی مهمه

ترسیدم نکنه اتفاقی براش افتاده باشه

-سورا خوبی؟؟چت شده؟چرا اینطوری صدات میلرزه؟؟

سورا:س..سوجین..تو..دیگه نباید با ووبین باشی...اون..اون

-چی داری میگی دیونه؟؟؟حالت خوبه؟چرا نباید باهاش باشم؟؟

سورا:س..سوجین..اون.اون همون...پسر نامشروع

باباست...هم...همونی که...مامان وقتی فهمید سکته

کرد...اون...سونگ ووبین نیست...پارک ووبینه

-چ...چی داری میگی؟؟منظورت چیه؟؟

سورا:سوجین تو رو خدا...ازش دور شو...اون تمام این مدت

میدونسته که برادرته...و بازم...باهات رابطه داشته

-س..سورا..من..من هیچ وقت...بهش اجازه ندادم از جلو

س...س...س ک س داشته باشیم

سورا:ازش دور شو...خواهش میکنم...دیگه به دیدنش نرو و تماس

هاشو جواب نده

-ت...تو از کجا فهمیدی؟؟

سورا:بعدا برات..میگم..فعلا هیون اومد...خدافظ

تماسو قطع کرد...ولی من همچنان گوشی رو دم گوشم

نگهداشتم...اشکام سرازیر شد..یکی یکی روی گونه هام سر

میخوردن...این دیگه چه جهنمیه...ینی...این همه مدت...من..سه

سال با برادر ناتنیم رابطه داشتم...ازش متنفرم...چطور

تونست...لعنتی...

دستمو توی موهام فرو بردم و موهامو گرفتم...بوسه

هاش...نوازشاش...حرفاش..همشون مثه یه فیلم از ذهنم

میگذشت کیو در اتاقو باز کرد و اومد داخل:سوجین صبحانه ام....چ..چی شده؟؟

هق هقم بیشتر شد...من داشتم به کسی که قانونا شوهرم بود خیانت

میکردم...اونم با...با..ب..ب..برادرم

کنارم رو تخت نشست کشیدتم تو بغلش...اروم به پشت کمرم میزد

تا ارومم کنه...بدون شکایت تو بغلش اشک میریختم...دلم

نمیخواست به این فکر کنم که اگه با هم س.ک.س کامل داشتیم و یه

موقع ازش حامله میشدم

دستمو گرفت و بلندم کرد:پاشو...یه کم اب بزن به صورتت

تا دستشویی باهام اومد...بعد از این که صورتمو شستم حالم بهتر

شد...رفتم بیرون..هنوزم پشت در وایساده بود

کیو:بهتری؟

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم

کیو:چی شده که اونطوری بهمت ریخت؟

-م..میشه دربارش حرف نزنیم

گونمو نوازش داد:باشه...بیا بریم صبحانه بخور

باهاش رفتم سر میز...ولی فقط با غذا بازی میکردم...هیچ اشتهایی

نداشتم

کیو:از مزش خوشت نمیاد؟؟چیز دیگه میخوای برات بیارم؟

سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم:اشتها ندارم...ممنون

کیو:باید برم شرکت...ولی..اگه حالت خوب نیست میخوای پیشت

بمونم؟؟

-نه...ممنون...اگه چیزی شد زنگ میزنم سورا بیاد پیشم

لبخندی زد و از جاش بلند شد...اروم به سمت من اومد و جلوی

صندلیم زانو زد...دستشو روی دستام که سرد بودن و توی هم

قفلشون کرده بودم گذاشت...به چشماش خیره شدم..عمق چشماش

یه چیز خاصی داشت...چیزی که هیچ وقت منو متوجه خودش

نمیکرد و نکرد

با لحن خاص و مهربونی گفت:مطمئنی خوبی؟؟

-اهممم

بلند شد و صورتشو بهم نزدیک کرد...لبای داشو روی پیشونیم

گذاشت و بوسه ی ارومی روی پیشونیم زد:عصر میبینمت

با لبخند از خونه رفت بیرون...دستمو روی پیشونیم جای لباش

کشیدم...داغ بود...داغی دوست داشتنیی داشت...لبخند محوی روی

لبم نشست... که با صدای موبایلم ناپدید شد...به سمت اتاقم

رفتم...با دیدن اسم ووبین دوباره بغض کردم...ولی خیلی عادی

جواب دادم:الو؟

ووبین:سلااام..خانم خوشکل خودم...ببینم چیکار میکنی؟؟

-کاری داری؟

ووبین:اوه اوه..چه بد اخلاق...ولش کن...یادت که نرفته..فردا

تولدته

-زنگ زدی همینو یاد اوری کنی؟؟

ووبین:ببینم تو چت شده؟؟قولت که یادت نرفته؟؟قول دادی تو تولد

25سالگیت با هم س ک س کامل داشته باشیم

-خوب؟

-همین دیگه...فردا میام دنبالت عزیزم

-معذرت میخوام ووبین...ولی کیوجونگ برام تولد گرفته...فکر

نمیکنم بتونم بیام

-ولی اخه....

-ببخشید داره صدام میکنه...

تماسو قطع کردم و موبایلو به دیوار کوبیدم...فقط همینو میخواست

...این که سواستفادشو بکنه...بعدم ابرومو ببره

رفتم تو حیاط کنار استخر...با لباس پریدم تو اب...ابش فوق العاده

سرد بود و حالمو خوب میکرد ...

بعد از دوساعت توی اون اب طاقت فرسا شنا کردن بالاخره اومدم

بیرون...از پدرم متنفر بودم..از ووبین متنفر بودم...از مامانم که

تنهامون گذاشت متنفر بودم...ولی بیشتر از همه از خودم متنفر

بودم...کنار استخر نشستم و زانو هامو بغل کردم...اشکام بند

نمیومدن...سردی اب نه تنها حالمو بهتر نکرده بود بلکه یه سردرد

ناقابلم انداخته بود پشت بندش...با یاداوری این که اگه سورا

نمیفهمید و بهم نمی گفت فردا شب...

همونطور که زانوهام تو بغلم بود دراز کشیدم...این دیگه چه

جهنمی بود...سردردم خیلی زیاد بود..نمیتونستم شدتشوو تحمل

کنم...سرمو گرفتم و به خودم میپیچیدم...نمیدونم چقدر اونطوری

نشستم...ولی با صدای کیوجونگ و حس کردن دستش روی بازوم

به خودم اومدم

کیو:چرا اینجا نشستی سوجین؟؟هوا سرده...لباساتم خیسه...پاشو

بریم تو

-کیوجونگ....م..م...میشه...بغلم....کنی

دندونام بهم میوردن...محکم منو کشید تو بغلش...و دستاشو دورم

حلقه کرد:تو داری چیکار میکنی؟؟از صبح چت شده؟؟چرا

اینطوری شدی؟؟

-ح...حا..لم...ب..ده

روی دستاش بلندم کرد و برد سمت ساختمون...گذاشتم کنار

شومینه ...رفت تو اتاق و خیلی زود با یه پتو برگشت....پتو رو

کشید روم و خودشم پشت سرم نشست...از پشت بغلم کرد و منم

بهش تکیه دادم...موهامو نوازش کرد:سوجین...بازم هر روز برو

بیرون و شب دیر وقت برگرد...ولی...اینطوری نباش

چشمامو بستم و سرمو تو بغلش جابه جا کردم..نفهمیدم کی خوابم

برد...وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود...کنار کیوجونگ جلوی

شومینه و با یه پتو خوابیده بودم...دلم نمیخواست بلند بشم...پتو رو

بیشتر به خودم فشوردم

-بیدار شدی؟؟

-ا...اره

-هنوزم نمیگی چت بود؟؟


طبقه بندی: ✴ hate lovely ✴ ،

تاریخ : شنبه 7 بهمن 1396 | 06:34 ب.ظ | نویسنده : ✶Anoushka✶ |
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب آریس موب
  • وب مای کپی
  • وب نواب
  • بک لینک